در این خاک زر خیز ایران زمین نبودند جز مردمی پاک دین
همه دینشان مردی و راد بود کزان کشور آزاد و آباد بود
بزرگی به مردی و فرهنگ بود گدائی در این بوم و بر ننگ بود
از آن روز دشمن به ما چیره گشت که ما را روان و خرد تیره گشت
از آن روز این خانه ویرانه شد که نان آورش مرد بیگانه شد
بسوزد در آتش گرت جان و تن به از بندگی کردن و زیستن
اگر مایه زندگانی بندگیست دو سد بار مردن به از زندگیست
(حکیم فردوسی)
بنام آنکه اَوستایش کتاب است چراغ راه دینش آفتاب است
بهین دستور دربار خدائی شرف بخش نژاد آریائی
دوتا گردیده چرخ پیر را پشت پی پوزش به پیش نام زرتشت
به زیر سایه نامش توانی رسیدن از نو به دور باستانی
چو من گر دوست میداری کشور خویش ستایش بایدت پیغمبر خویش
به ایمایی ره بیگانه جویی رها کن! تا به کی بی آبروئی؟
به چشم عقل آن دین را فروغ است که آن بنیان کن دیو دروغ است
چو دین کردارش و گفتار و پندار نکو شد بهتر از آن دین مپندار
به دنیا بس همین یک افتخارم که یک ایرانی والا تبارم
به خون دل زیم زین پس شادم که زرتشتی بود خون و تبارم
(عارف قزوینی)