چنانکه بر جای نهادند آبهای گل آلود ، خاکسترت را
باشد که بار دگر شعله بيفروزی در اين ظلمت لحظه ها
و نورت را بنمايانی بر شب ايران زمينآنگاه ، خون جاری آتشت ، گرمی دلهای ما و
سروده های سپيدت ، زخمه بر انداممان خواهد بود
ای پاکمرد وارسته ، جاودان پیمبر اهورايی
نه شاهان هخامنشي هستیم که خود را نگهبان آتش مقدست خوانيم
و ره به بيگانه دهيم
نه حکاک آتشگاهت بر تن سکه های ضربی که خود در آتشت افکنيم
ما از تبار گدايان راستی هستيم .
از دياری سرد که گاه با بوی خاکسترت پروازی آبی در خيالمان می آيد .
پروازی که تصوير تاختنت را ميان پليد ديوان با خود دارد
پروازی که سر شار از زمزمه های روحانيوارت در گوشمان ، بر دلمان و تنمان
ای جاودان پيامبر ، زرتشت اهورائیکدام آريائی تقدس خورشيد فروزانت را به فراموشی خاک سپرد و
بر لبمان مهر سکوت زد
کدام بود ، کدام آنکه خود را حق و ما را ناحق خواند .
کیوان افشین جو بیست و پنج آذر ماه سه هزار هفتصد و چهل سه زرتشتی