مي ريد تو يه مغازه و از شدت گرما يه نوشيدني hype مي گيريد و فارغ از همه جا و همه کس مشغول نوشيدن اون مي شيد ... براي خالي نبودن عريضه يه فداي لب تشنه حسين هم مي گيد .....وسط بطري نوشيدني رسيديد که يه مرد نسبتا مسن مي آد تو مغازه که کوچکترين توجهي بهش نداريد مي بينيد يه مايع ظرفشويي مي خواد ...خوب تا اينجا خيلي مهم نيست ...بعد از چند لحظه متوجه رنگ رخسار مرد غريبه مي شيد که سرخ و سفيد مي شه و با نگراني از اينکه ديگرون متوجه نشن جيباشو مي گرده و بعد آروم به فروشنده مي گه :آقا من از اونايي مي خوام که ۴۰۰ تومان هستن...اين ۴۳۰ توماني ها خوب نيستن!!!!!!!!!! اينجاي قضيه است که عرق سردي رو پيشونيتون مي شينه بدنتون يخ مي کنه ...سرتون گيج مي ره و نوشيدني خنک ۱۲۰۰ تومانيتونو يواشکي مي اندازيد تو سطل کنار در و آهسته مي آيد بيرون ...سوار ماشين مي شيد و بدون اينکه کولر رو روشن کنيد شيشه ماشين رو بالا مي کشيد تا يخورده عرق کنيد...شايد بد نباشه.......
بعد مي خوايد غم زيبا نوار جديد ناظري رو گوش کنيد... چشمتون مي افته به دم و دستگاه پخش ماشين و ياد ۲ ۳ ساعت گشت و گذار تو جمهوري مي افتيد و ياد شک و شبهه برا انتخاب اون ماس ماسکاي ۵ تايي يا ۱۰ تايي!! صندوق عقب واسه بهتر شنيدن صداي موزيک.......اينجاست که دوست داريد ضبط رو با مخلفاتش از جا در آريد و تو فرق دنيا بکوبيد........
...تو اين گير و دار يدفه مي رسيد به يه چراغ قرمز...يه دست آشنا که ايندفه بيشتر توجهتونو جلب مي کنه مي آد جلو...دست زمخت يه دختر قشنگ ۶ ۷ ساله که به جاي عروسکاي لطيف و کوچولو يه بسته آدامس تو يه دستش و يه اسپند دود کن تو يه دست ديگشه...خوب شايد ديگه نتونين تحمل کنين... اشکال نداره به ديگرون نگاه نمي کنين با فراغ بال دستاي قشنگشو مي گيريد تو دستتونو مي بوسيد...
..............خوب تا همينجا بسه ...تا همينجاش هم بهتون حق مي دم شب رو نتونين بخوابين و دم دماي سحر مشغول تايپ اين متن بشيد .......
این متن به روایت دوست خوبم بهرام حقی به من رسیده ولی می دونم این منظره شاید بد تر از آن را هم شما دیده اید پس چرا چشمانمان را به روی اینان می بندیم و بکمک آنها نمی شتابیم ؟!!!....