تبليغاتX
.:: اشو زرتشت پیام آور اهورامزدا ::. - پژوهش پیرامون آیین زرتشت و مزدیسنا در نشستهای کارگروه تاریخ انجمن افراز (2)

گاتها، سروده های اشوزرتشت اگرچه بخش کوچکی از کتاب دینی ایرانیان باستان _اوستا _ را شامل میشود، اما باید گفت بنمایه این آیین و دین، برگرفته از آن است. هر کس برای شناخت فرهنگ ایران زمین و نیز آشنایی با روند تکامل اندیشه بشر میبایست بدان روی آورد. و آنگاه خود میتواند داوری کند که به نظرش  بنمایه دیگر آیینها و کیشها و فلسفه ها و دانشها نیز از آن نیست؟!

از دیگر بخشهای اوستا پسینتر گفته خواهد شد. در این گفتارها برآنیم تا خود آیین زرتشت، جهان او، فرهنگ مردم زمانه او و... را نخست از دل گاتها _اصیلترین بخش این دفتر_ فرا گیریم و آنگاه به دیگر بخش های آن بپردازیم.

 

 سروده هشتم سر آغاز دومین بخش گاتها یعنی "اشتُوَد" است (اهنَوَد، اشتُوَد، سِپنتمَد، وَهوخشَتر، وَهیشتو اِشت). هفت سرو اهنود را از دیده گذراندیم. اشتُوَد که خود شامل 4 سروده است و به سبب وزن از نخستین بخش جدا گشته، با هات 43 آغاز شده و با هات 46 پایان میپذیرد. (گفتیم که هاتهای ۳۵ - ۴۲ جزو گاتهای زرتشت نیستند)

زرتشت در این هات و هات پسین با ادامه پرسشهای خود میخواهد به نوعی خودشناسی و یا جهانشناسی برسد. در واقع از این دو هات میتوان اشاراتی دانشیک برداشت کرد.

زرتشت پاسخ پاره ای از این پرسشها را داده یا پسینتر میدهد و پاره ای را به دوش نهاد آدمی _ چه بسا در تمام دورانها_ میگذارد.

او در آغاز ویژگیهای اهورامزدا و خود را به پرسش میگذارد تا چه بسا پافشاری بر هریک کند. و سپس به نوعی نهاد آدمی را با پرسشهای خود به چالش میکشد چرا که این پرسشها میتوانند سبب شکوفایی ذهن انسانهای زمانه او شوند. و درهمین میان زرتشت پاسخ و سر آغاز تمام آنها را سرور دانایی _اهورامزدا_  معرفی میکند. چرا که "مزدا اهورای همه توانا چنین برنهاده است..."

 

زرتشت اینک او را پاک شناخته است. و زمانی که شناخته پی به بسیاری چیزها برده:

 

" ای مزدا هنگامی تو را پاک و توانا شناختم که دریافتم تو با نیروی خود خواست ما را برآورده میسازی...."

"...تو را در سرآغاز زندگی دیدم و دریافتم که تو برای گفتار و کردار پاداش نهاده ای..."

 

" آن زمان که خرد تو فراز آید توانایی مینوی و اندیشه نیک، با کنش خود جهان را بسوی راستی پیش میبرد..."

 

 در این فراز ها چنان که میبینیم به همراه تعریف جهان، هنجارهایش و قوانینش، ویژگیهای اهورامزدا می آید. و این ویژگیها همان فروزه های اهورایی هستند که اینک در ترجمان معنا یافته اند :

 

پارسایی یا فروتنی و سر به زیری به جای فروزه سپنتا آرمئیتی است که البته برخی آنرا آرامش جاوید معنا میکنند.

توانایی مینوی و شهریاری به جای فروزه خشتر وئیریا است، شهریور: شهریاری و فرمانروایی اهورامزدا

اندیشه نیک به جای وهومن یا بهمن

بهترین راستی به جای اشاوهیشتا یا اردیبهشت است.

جاودانگی به جای امرتات یا امرداد.

و رسایی به جای هئوروتات یا خرداد، فروزه کمال و برتری بر همه چیز.

 

"ای پارسایی آن پرتوی را که پاداش زندگی نیک منشانه است به من ارزانی دار."

".... توانایی مینوی و اندیشه نیک با کنش خود جهان را به سوی راستی میبرد"

"...اندیشه نیک بر من فراز آمد و پرسید..."

 

واژه " نیک منشانه" ترجمه ای است از واژه اوستایی "مننگهو"  manaŋhÔ . که به چم درست اندیشی و اندیشه بالنده به کار گرفته میشود.

 

 و همه این واژه ها و مصداقها هرچند اندک، تمام آنچیزی هستند که ما با توان و درک خویش میتوانیم از خداوند بشناسیم. و همچنین تلاش کنیم تا آنها را بدست آوریم.

و زرتشت برای بیان ویژگیهای اهورامزدایش از آنان یاری میگیرد. در هر فراز میبینیم که گویی هریک از این فروزه ها کاری را بر دوش دارند. به همین صورت میبینیم که سروش ایزدی گویا خویشکاری راهنمایی زرتشت را برعهده دارد. پس سروش نیز مصداقی مینوی از اهورا مزداست مانند دیگر فروزه ها. البته پافشاری زیاد زرتشت بر آن، سازندگان دین مزدیسنا را بر آن میدارد که به این یکی نیز جان بخشند و به این ترتیب سروش یکی از ایزدان تازه ساز میشود.

اما روشن است که همانند دیگر فروزه ها فرنود زرتشت یک هویت جسمانی و فردی نبوده است. و چه بسا او حالت مینوی و دریافت درونی خویش از جهان آفرینش، که در همه انسانها کم و بیش بسته به روحیات و فرهنگشان وجود دارد،  را سروش و یاری از سوی اهورامزدا میخوانده است.

ایزدان در دین مزدیسنا گاه برگرفته از ایزدان ایرانی پیش از زرتشت هستند. چون میترا و ورهرام. و گاه پس از او ساخته شده و خویشکاری می یابند. از آنانند، سروش و رشن که هر دو در باور دینی، همکار میترا در داوری پسین انسانها در جهان دیگر میشوند. و همچنین ایزد آذر.

 

"آذر" در اوستا "آثر" (athra ) است که در زبان پهلوی دگرگون میشود به "آتور" و در فارسی "آذر" و در لهجه شرقی آن "آتخش" که در زبان دری به "آتش" تبدیل میشود که هنوز هم پابرجاست. این واژه نخستین بار در گاتها در همین سرود هشتم (هات ۴۳) می آید که بیشینه ترجمانها آنرا فروغ و روشنایی اهورامزدا  معنا میکنند که در دل انسانهای راستین می افتد. هرچند که اگر همانند دکتر جعفری آنرا همان آتش مادی هم معنا کنیم به دلیل ارزش زیاد آتش در فرهنگ ایرانیان باستان از پیش از زرتشت حتا تا امروز، رای نادرستی نداده ایم.

 

سرود با این جمله زیبا آغاز میشود :

 

" ..خوشبختی از آن اوست که به دیگران خوشبختی بخشد..."

 

"... اوشتا اهمایی یهمایی اوشتا اهمائیچیت..."

 

که ما را به روشنی به یاد نیایش بنیادین اشم وهو (که در هات ۲۷ جای دارد) می اندازد :

 

"خوشبختی از آن کسی است که خواهان راستی باشد و خواهان بهترین راستی"

 

"اوشتا اهمایی هیت اشایی وهیشتایی اشم"

 

و این نشان میدهد که اگرچه در بخشبندی امروزین (که ریشه در دوران ساسانی دارد) نیایش اشم وهو بخشی از گاتهای زرتشت نیست ولی همچنانکه دکتر جعفری میگوید احتمالا زمانی بخشی از گاتها بوده و اگر هم از زرتشت نباشد، از یاران نزدیک زرتشت و همراستا با اندیشه زرتشت است.

دیگر فراز زیبای هات ۴۳ را دکتر وحیدی چنین ترجمان میکند :

 

 

"..بهترین پاداشها از آن کسی است که خواستار روشنایی باشد. و به دیگران روشنایی بخشد..."

 

ولی این بخش را موبد رستم شهزادی "نورانی ترین نور" و "روشن ترین روشنایی" معنا میکند. که ما را به یاد نور الانوار در دیگر ادیان و همچنین فلسفه اشراق می اندازد که سهروردی آنرا به زرتشت نسبت میداد. 

 

اکنون زرتشت به خودشناسی و انسان شناسی میرسد. و این خود شناسی را هریک از ما نیز میتوانیم  به دست آوریم. پرسشها سرآغاز اندیشه ها هستند. و از اندیشه ها شناخت به وجود میآید. و شاید این تفاوت میان یک آیین و یک دین باشد. در فرهنگ و عرفان ایرانی کمتر مکتب ساخته شده است. چرا که همانطور که وارون پاره ای فرهنگها این پرسشهای بنیادین اصولا مطرح میشوند. همانطور نیز آنان را کمتر پاسخی است. جهان بینی میباید زاده شناخت هرکس از پیرامونش در زمان و مکان خویش باشد. و شناخت را تلنگری باید از پرسش و حتا شک ها. نه دیکته شده از سوی یک نفر، یک مکتب یا حتا یک دین.

 

"... که هستی و از کیستی؟..."

 

زرتشت حتا به خدای خود، اهورامزدا و چگونگی یافتن و پرستش او نیز شک میکند!:

 

"..برای چه کسی این جهان بارور و شادی آفرین را آفریده ای؟.."

 

 

"...چیست آن آیین تو که برای جهانیان بهترین است؟..."

 

".. آیا آنچه را میگویم و  می آ موزم همه براستی درست است؟..."

 

 

 

" چیست.سرآغاز و سرچشمه بهترین زندگیها..."

 

"...من به چه کسی رو کنم؟ آنکه بدی دیده یا آنکه به بدی گراییده است؟..."

 

".. هنگامی که دو گروه ناسازگار بهم میرسند برابر آیینی که بر نهاده ای، به کدامیک ازاین دو گروه و در کجا  پیروزی میبخشی؟..."

 

و بدینسان شک و پرسش کم کم او را بسوی شناخت راه مینماید. پیشتر نیز گفتیم که گاتها را نباید فقط به این دید خواند که شخصی به نام زرتشت آنرا سروده. بلکه باید خود را به جای شخصیت سراینده آن قرار دهیم. وگرنه زرتشت دلیلی نداشت تا آن پرسشهای روزانه و شک گمان های خود را جاودانه کرده و برای آیندگان باقی گذارد. کافی بود پاسخها را برای ما میگذاشت. حال تصور کنید که اگر هرکس روزانه این گاتهای زرتشت را میخواند، آیا امکان داشت که زیر بار دین و مکتب های آینده برود؟!

زرتشت که مدام همه را به پرسش میگیرد گاهی نیز در برابر پرسشها پاسخهایی میدهد :

 

"...گفت به که نماز میبری؟ گفتم به فروغ مزدا نماز میبرم"

 

 

"...دریافتم که گسترش آیین تو در میان مردمان دشوار است. اما من آنچه را که به نزد تو بهترین است.به انجام میرسانم"

 

" من به پا خواهم خواست و همراه با همه آنهایی که سراینده سخن اندیشه بر انگیز تو هستند، پشتیبان آموزشها تو خواهم بود"

 

"... من به خواست و با دانش خود بسوی تو و  آیین تو روی می آورم.."

 

.."راهبر هرگز نباید در پی خشنودی دروندان باشد..."

 

..."گفتی به سوی راستی روم تا دانا گردم، بکوشم تا سروش در دلم آوا دهد و در پرتو روشنایی آن را دریابم..."

 

 

 

" بهترین نیکی ها به کسی خواهد رسید که در زندگی مادی و مینوی، راه راست خوشبختی که ما را به بارگاه اهورامزدا میرساند، به ما بیاموزاند..."

 

"..برای رسیدن به آماجهایم مرا زندگی درازی آرزوست. آن زندگی دلخواه که تنها تو میبخشی..."

 

" ...اندیشه نیک بر من فراز آمد و مرا آموخت که بهترین راه بالندگی مینوی، اندیشیدن درآرامش است"

" پس زرتشت برای خویشتن پاکترین اندیشه ها را برمیگزیند..."

 

"من میکوشم با این پرسشها و با اندیشه پاک تو را که آفریدگار همه هستی بشناسم.."

 

 

در سرود نهم (هات ۴۴) زرتشت سپس پرسشهای خود از جهان و یا از راز آفرینش را می آغازد:

 

"..کیست در آغاز آفریدگار و پدر راستی؟ چه کسی به خورشید و ستارگان راه پیمودن نموده است؟

 

کیست که از او ماه در افزایش است و گاه در کاهش؟..."

 

"... کیست آنکه زمین را در پایین و آسمان بی نشیب را در بالا  نگاه داشته است؟ کیست آنکه آب و گیاه را آفریده است؟...به باد و ابر تیره تند روی داده است.."

 

"... کدام مهسازی روشنایی و تاریکی را میآفریند ..خواب و بیداری را پدید می آورد...کیست آنکه بامداد و نیمروز و شب را مینمایاند؟"...

 

زرتشت بیگمان میتوانست پاسخ این پرسشهای بنیادین و علمی را نیز بدهد، چرا که به گفته بیشینه پژوهشگران زرتشت بزرگترین دانشمند زمان خود و نخستین کیهان شناس و رصد کننده ستارگان و سازنده گاهشمار بوده است.ولی در آن صورت پاسخهای او امروز برای ما کهنه و غیر علمی بوده و به درد نمیخورد. پس او پاسخ ها را در گاتها نمی آورد.

 

یکی از جنجالی ترین بخشهای گاتهای زرتشت در همین هات ۴۴ است. آنجا که زرتشت میپرسد :

 

"..چه کسی با فرزانگی پسر را دوستدار پدر کرد؟"

 

شاید پدر و پسر کنایه هایی باشند از اهورامزدا و آفریدگانش،همسان همان مصداقهایی که پسینتر عیسا با بهره گیری از آنها آیینش را شکل و سامان داد. و خود و بشر را پسر و خدا را پدر خواند. ولی دکتر جعفری آنرا اشاره زرتشت به نظام خانوادگی میداند.

 

 

. زرتشت میگوید :" من خواهان دانستن اینها و چیزهای دیگرم .." .." این از تو میپرسم. پرسشم را باز گوی.."  زرتشت را پاسخی از سوی سروش ایزدی هست و همگان دیگر را پاسخهایی از پی اندیشه شان در تمامی دورانها. و در ورای تمام اینها چیزی است مهم:

سرانجام زرتشت پی میبرد که آیین اهورایی که راستی و هنجار هستی است همواره پا برجا و ورجاوند است:

 

"... پارسایی . آیین خرد تو را  که کسی آن را نتوان فریفت، به رادان می آموزد"

و

".. آیینی که در پرتو هنر و خرد تو تا انجام آفرینش و پایان زندگی، به جای خواهد ماند."

 

و خداوند کیست؟

رابطه انسان با او چگونه است؟

آیا میتوان یکتایی پنداشتش یار و همراه همیشگی آدمیان؟

زرتشت در هات 44 و سپس 45 به نوعی این رابطه انسان و خدا را مطرح میکند. تا روشن شود رابطه اهورامزدا با آفریدگانش، از دید فرهنگ ایرانی از چه جنس و سنخی است؟

پس از پرسشهایی چند پیرامون جهان بینی و شیوه نگرش او به گیتی و پیرامونش، اکنون زرتشت در پی بیان شیوه نگرشش به رابطه میان آفریده ها و آفریننده است.

او بیان این رابطه به مردمان را نیز از خویشکاریهای خود میداند. اوست که بر خود بایسته میداند تا آیین اهورایی را که چیزی نیست جز بیان شدن خرد و راستی  در زندگی، بازگوید و اوست که میخواهد خود را آموزگار مردم بداند:

 

"... من برای این کار نخستین کسی هستم که از سوی تو برگزیده شده ام. و من پیروان آیین تو را دوست و دیگران را دشمن میدارم..."

 

این آیین کدام است و زرتشت چه کسانی را دشمن میدارد؟

دشمنان  زرتشت، آنانی هستند که رویاروی دانایی و راستی میایستند. به بدی گرایندگان بدکردار. که ما در برابر آنان نمیدانیم "چگونه دروغ را به دست راستی بسپاریم". ستیز با زرتشت سپردن راستی به دست دروغ است و راهنمایی او تبیلیغی فرهنگی است.

 

"بر پایه آیین دین، که اهورامزدا از آغاز بر نهاده است .کسی که برای دروند بهترین را بخواهد خود دروند است..."

 

 زرتشت اینک باید برگزیند که در این راهنماییهایش باید چه کسانی را همراه خویش بداند؟ :

 

" از میان کسانی که من با آنها سخن میدارم. چه کسی راستکردار است و چه کسی دروند؟.."

"و من به چه کسی رو کنم؟ آنکه بدی دیده یا آنکه به بدی گراییده است؟"

 

 "چگونه آن دروندی را که در برابر بخشایشهای تو با من میستیزد، بد نشمارم؟"

 

" ..هنگامی که  دروند آماده آزار من است، جز فروغ و اندیشه تو چه کسی پشتیبان من است؟..."

 

زرتشت خود نیز خواهان راهنمایی است. راهنمایی و پشتیبانی اهورامزدا. راهنمایی روشنایی و فروغ _آتش مینوی_ اهورا مزدا و رهمراهی تمام سوشیانتهای پیش و پس از خود. چندان که پیشتر به آنها اشاره میدارد. و پسینتر از ویژگیهای آنان سخن میراند:

 

"...کی سوشیانتها با آموزشهای فزاینده و بخردانه میآیند؟.."

 

"... آنکس که در پرتو آموزشهای تو به پیروزی میرسد و پناه مردمان میگردد کیست؟

 

آن رهبر دانای چاره ساز زندگی را به من بنمای..."

 

" کیست آن رادی که نخست مرا بیاموزاند تو سرور راستی و داور پاک کردارهایی؟

"

"...اگر دانا یا توانایی....برپایه آیین ایزدی یا از روی مهر،  دروندی را..به گرمی بپذیرد. با خرد خود میتواند او را از گمراهی و تباهی برهاند و به خود شناسی برساند." " اما اگر آن توانا ...یاری نکند او خود به دام دروند فریبکار خواهد افتاد..."

 

"....با رهنمود تو شور مهرت را دریابم و به تو بپیوندم تا سخنانم بر دلها نشیند..."

 

"... در پرتو راستی نیروهای دهگانه بیرونی و درونی من زایا و نیرومند و فروزان میگردند..."

 

 

از این بند تعابیر و ترجمه های گوناگون شده است.

 زرتشت میخواهد از راستی (فروزه اشا) یاری بگیرد. اما در ادامه آن پاره ای، واژه های به کار رفته را مانند پیش یک مصداق در نظر گرفته اند و پاره ای آن را به همان معنای واژه ای به کار برده اند. در ترجمه دکتر جعفری میخوانیم:

 

"..... از راه راستی پاداش ده مادیان و ده اسب و شتر به دست بیاورم....

"

 در ترجمه ایشان واژه ها در کاربرد اصلیشان به کار گرفته شده اند. چنین به نظر میرسد که اینبار زرتشت برای ساختن و هموار کردن زندگی مادی خود از اهورا مزدا یاری و راهنمایی میخواهد.

اما در کاربرد مصداقی مادیان به مصداق زایندگی، و اسب نیرومندی ترجمه شده اند. همچنین واژه اوستایی ustrəmcā که در واژه شناسی پاره ای آن را به معنای زرین میگیرند _ و نه شتر_ به فروزان ترجمه شده. (همین اختلاف در معنا کردن این واژه پیرامون بیان معنای واقعی فرنام "زرتشت" نیز میان پژوهشگران وجود دارد). در ترجمه مصداق گرایانه فرنود از نیروهای دهگانه برونی و درونی، احتمالا حسهای پنج گانه آدمی و پنج درون نهاد تن، جان، وجدان (دین)، شعور(درک) و فروهر هستند.

 

در نخستین فرازهای هات 45 و سپس در هات پسین، زرتشت گویی در سخنرانی همگانی، همین مفاهیم _پیرامون اهورامزدا و رابطه اش با انسان_ و مفاهیم دیگر را باز میگوید برای کسانی که گرد آمده اند و خواهان شنیدنند.باید آیینش را بشنوند. آنگاه به کار بندند تا کامیاب شوند. و از برکنند، تا پسینتر با دبیره ای نو بنگارندش و بپراکنندش برای آنانی که دورند.

 

" اینک سخن میدارم. گوش بدارید و بشنوید ای کسانی که خواهان شنیدنید. ای کسانی که از دور و نزدیک فرا آمده اید."

 

 

" اینک سخن میدارم از آنچه اهورا مزدای دانا درباره بنیاد آیین زندگی به من بازگفت..."

 

" اینک سخن میدارم از آنچه در زندگی بهترین است.و از آنچه در پرتو راستی دریافته ام:

 

"مزدا آفریدگار راستی است..سرچشمه اندیشه نیک..."

 

" مزدا آفریدگار راستی است. مزدا سرچشمه اندیشه نیک و اندیشه نیک برای کوشش است. مزدا پروردگار پارسایی و پارسایی مایه نیکوکاری است.و مزدای از همه چیز آگاه را نمیتوان فریفت."

 

 " اینک سخن میدارم از دو مینو که در آغاز آفرینش از آن دو، مینوی پاک به دیگری گفت. ما دو را نه اندیشه و نه آموزش و نه خرد و نه باور و نه گفتار و نه کردار و نه یابس و نه روان. با هم سازگار و همراهند..."

 

زرتشت رابطه ها، مفاهیم، مصداقها و آیینش را دراین هات با زیباترین فرازها بیان میدارد. ما در این معادله های هستی در کدام سو هستیم و چه میجوییم؟

 

 

"... باراستی میستایم او را.."

"..باشد که با مهر و در پرتو اندیشه نیک بدو برسیم.."

..باشد که او آنچه بهترین است به ما بیاموزاند."

"...همه رادان رستگاری خود از او جویند.."

 

.." رو بسوی اهورامزدا میآورم و با چشم دل او را میبینم...اورا هستی بخش دانای بزرگ میشمارم.."

...اهورامزدا با توانی خود به ما نیروی کار کردن بخشد تا... در راه پیشرفت مردمان بکوشیم."

" من این کسان را به ستایش تو راه مینمایم و از گذرگاه داوری میگذرانم.."

 

گذرگاه داوری ترجمان واژه "پل چینوت"  cinwatỏ است. مفهومی که زرتشت آن را به معنای یک نام خاص بیان میدارد. که چه بسا مانند مفاهیم پیشین چیزی مینوی باشد. شاید مرزی فرضی میان خوبی و دی. نماد داوری پسین اهورامزدا.

چرا که در بند پسین میگوید:

" کاویها و کرپانها....روان و یابش اینان هنگام رسیدن به گذرگاه داوری بر آنان خواهد خروشید. و برای همیشه به سرای دروغ خواهند شد.."

همین واژه پسینتر به ویژه در نوشتارهای پهلوی باز هم معنای گسترده ای میابد و داستانسراهایی پیرامونش میشود. گذرگاهی ی که ایزدان داوری چون مهر و سروش و رشن آماده آنجا ایستاده اند تا با داوریشان، دروندان را از راستان جدا کنند. و آنان را به دوزخ خواهند فرستاد. این مفاهیم به دیگر فرهنگها نیز راه می یابند و چه بسا هر چه میروند پر و بال بیشتری به آنها داده میشود. تا در انتها دردین اسلام پل صراط خوانده میشود. پلی به باریکی مو که کافران را از دینداران جدا میکند و آنان را به سرای سوزان دوزخ میافکند.

 

 

"... اهورا مزدا برای کسی که...یاوران آیین را بدرستی میشناسد دوست و برادر و پدر است"

"مرا نیک بنگر. من از تو خواهان آن مهری هستم که دلدار به دلداده میبخشد..."

 

 چه چیزی بالاتر از آنکه آفریننده آفریده اش را دوست خود انگارد؟  معشوق عاشق را چون دوستی پذیرا باشد و دلدار مهرش را به دلداده بخشد ....

 

اکنون _هات 46_  زرتشت باید که خواسته های  خود را به مردمان باز گوید.مثالهایی از کسانی میزند و از پاره ای نام میبرد. اوضاع و احوالش را بیان کند. او را بسیار کم کسانی یاری میدهند. با اینکه گشتاسب را همراه دارد و انجمن مغان را بسوی خود خوانده، اما هنوز چه بسیارند که کمر به دشمنی او بسته اند. چه تنهاست و چه اندازه نیازمند یاری. خواسته اش اش را به دلدارش _ اهورا مزدا _ نیاز میکند. و از او یاری میجوید.

" .. کیست آنکه براستی خواهان نیک نامی و بلند آوازی انجمن مغان است؟ این کس براستی کی گشتاسب دلیر است..."

 

" به کدام زمین رو کنم؟ و به کجا روم؟ مرا از خویشان و یارانم دور میدارند. از همکاران نیز مرا خشنودی نیست. ونه از شهریاران کشور که هواخواه دورغند...."

 

"...میدانم که چرا ناتوانم.  نوای من اندک و کسان من کم اند.من به تو می زبایم. مرا نیک بنگر...."

" کی سپیده دم آنروز فرا خواهد رسید. که راستی برای نگاهداری جهان بدرخشد؟..."

 

"..هنگامی که فرزندان و نوادگان فریان تورانی به راستی رو کنند ...و در پیشرفت و آبادانی جهان بکوشند. آنگاه اهورامزدا ...خوشی و رستگاری را بر آنها آشکار میکند"

 

"....ای فرزندان هیچدسب اسپنتمان..بشنوید آنچه را که برای شما بهترین است..."

"....ای جاماسب هوگو...اینک باسخنانی وافته با تو سخن میگویم..."

"

"....ای فرشوستر هوگو...."

 

اکنون که همه را فراخوانده، زرتشت رو به انسان باز میگوید:

 

"کسی که براستی خواست زرتشت را که ساختن جهان  تازه است برآورده سازد. از پاداش زندگی جاودانه برخوردار میگردد....."

 

 

 

در ادامه بررسی گاتها _سرودهای زرتشت سرود_ سرود دوازدهم یا هات 47 و سپس سرود سیزدهم یا هات 48 را مورد واکاوی قرار دادیم.

هات 47 آغاز بخش سوم گاتها با نام "سِپَنتمَد" که 4 هات را دربر میگیرد، میباشد. این نام از نخستین واژه نخستین هات این بخش یعنی بند 1 از هات 47 "سپنتا مینو" گرفته شده است (همچنانکه نام دیگر بخشها اهنود، اشتود و ... نیز از نخستین واژه از نخستین هات آن بخش گرفته شده اند).

این بخش و به ویژه هات 47 بیشترین آگاهی را از مفهومی کلیدی در جهانبینی و فلسفه زرتشت به دست میدهد که همانا مفهوم سپنتا مینو میباشد. "سپنتا" را مقدس و نیک و پاک و سازنده و افزاینده معنا کرده و "مینو" را نیرو و یا اندیشه یا خرد میدانند. همچنانکه میدانیم در فلسفه زرتشت "انگره مینو" در برابر "سپنتا مینو" قرار میگیرد. اگر فلسفه زرتشت با کنش و واکنش در دانش فیزیک تطبیق دهیم، سپنتا مینو "نیروی افزاینده" انگره مینو "نیروی کاهنده" میباشد و به نظر میرسد که بهترین معنا و مفهوم نیز همین باشد. بر این اساس سپنتا و انگره مینو لازم و ملزوم همدیگر هستند. اگر یکی نباشد، آن دیگری معنا پیدا نمیکند و اگر وجود هم داشته باشد، دیگر به کار نمی آید. (تصور کنید که نیروی اصطکاک وجود نداشته باشد، آنگاه چه میشود؟)

 

با اینکه فلسفه زرتشت در بسیاری از جاها بر دانش فیزیک منطبق است ولی به نظر میرسد که منظور زرتشت در بیشتر سرودهایش چنین نباشد. بلکه او سپنتا مینو را میستاید و نه انگره مینو را و سپنتا مینو را به کمک خویش و پیروانش فرا میخواند. بنابراین ترجمه منطقی تر و هماهنگتر با جهانبینی زرتشت "نیرو یا اندیشه سازنده" برای سپنتا مینو و "نیرو یا اندیشه ویرانگر" برای انگره مینو است. "اندیشه" از این جهت که "مَینو" همریشه با "من" است که در اوستا همواره اندیشه معنا میدهد (وهومن، مننگهو) و در زبانهای دیگر آریایی نیز به همین معنا است مانند Mind در انگلیسی و "نیرو" از این جهت که "مینو" اگر قرار بود دقیقا برابر "من" باشد لزومی بر بهره گیری از آن نبود و زرتشت میتوانست به جای "سپنتا مینو" از "سپنتا من" بهره برد. پس باید مینو تفاوتی با اندیشه داشته باشد. یا برخی "مینو" را "خرد" و "سپنتا مینو" را "خرد سازنده یا افزاینده" ترجمان میکنند که باز نمیتواند بهترین ترجمان باشد. چراکه واژه "خرد" در گاتها هست و زرتشت اگر میخواست به جای سپنتا مینو از "سپنتا خرتوم" بهره میبرد. نام یکی از دفترهای پهلوی مینوی خرد (مینوکی خرت) میباشد و نشان میدهد که مینو برابر با خرد نیست.

در فارسی نوین، ادب دانان به بعد معنوی چیزها "مینوی" میگویند. یعنی مفاهیمی که با حواس 5 گانه قابل درک نیست. بلکه تنها راه شناخت آنان، اندیشه درباره شان است (مجردات). نیرو اگر مفهوم فیزیکی صرف خود را به ذهن نیاورد، ترجمان خوبی برای مینو است. ولی از آنجا که ما جایگزین فارسی اصطلاح "معنوی" را نه نیرویی، بلکه "مینوی" میدانیم، و "مینو" را در فارسی نوین هم داریم، پس شاید بهترین کار ترجمه نکردن "مینو" باشد.

همچنانکه در هات های نخستین دیدیم، در فلسفه زرتشت، دو مینو (دو گوهر همزاد و متضاد) پیش از همه چیز وجود داشته اند. و بر همه آفرینش پیشگامند. طوریکه حتا این پرسش پیش می آید که آیا اینها نیز آفریده خداوندند و یا ازلی اند؟ زرتشت پاسخی نمیدهد. ولی میگوید که اینها در ذهن و روان انسان هستند و نه در جهان مادی. و نمود خود را در گفتار و کردار نشان میدهند. زرتشت در سراسر سروده ها و به ویژه در این بخش (سپنتمد) تاکید دارد که انسان باید رفتار و گفتار خودش را در پرتو مینوی سازنده قرار دهد و نه در پرتو مینوی ویرانگر.

 

"اهورا مزدا با شهریاری و مهر خود به کسی که رفتار و گفتارش در پرتو مینوی سازنده (سپنتا مینو) و بهترین منشها و بر پایه راستی باشد، رسایی (خرداد) و جاودانگی (امرداد) میبخشد"

 

برخی مترجمان از آنجا که گفتیم این دو مینو فقط در ذهن و اندیشه ما هستند، سپنتا مینو را "اندیشه پاک یا نیک" ترجمان میکنند که از دید معنایی نادرست نیست. ولی مخاطب حق دارد تا بفهمد که گوینده اصلی (زرتشت) در جایی از سپنتا مینو و در جایی از وهومن بهره برده و بر مترجم است که تفاوتی میان اینها بگذارد. چراکه زرتشت میتوانست یکی را به کار برد و حتما منظوری داشته که از واژگانی جداگانه بهره گیری کرده است.

همچنانکه در بند 2 از این هات میخوانیم :

 

"کسی که در پرتو بهترین سپنتا مینو (مینوی سازنده) راه بهترین را میپوید، و زبانش گویای وهومن (اندیشه نیک) است"

 

و در بند 3 میخوانیم :

"ای مزدا، براستی تو آفریدگار سپنتا مینو (مینوی سازنده) هستی. و تو جهان شادیبخش را برای مردمانی که با وهومن (اندیشه نیک) همپرسی میکنند، آفریدی..."

 

و روشن است که جایگاه "سپنتا مینو" و "اندیشه نیک" در فلسفه و جهانبینی زرتشت کاملا از هم جداست و اینها واژگانی نیستند که زرتشت برای تزئین گفتار خود گاهی این و گاهی آن را به کار برده باشد که بتوانیم آنها را برابر بگیریم.

 

زرتشت تاکید میکند که نباید از سپنتا مینو روی تافت :

"ای مزدا، دُروندانی (گمراهانی) که از سپنتا مینو روی بتابند، رنج کشند و آزار بینند و راستان چنین نبینند."

 

سرود سیزدهم یا هات 48 فضایی آخر زمانی دارد. آیا اشاره زرتشت به پایان زندگی برای هرکس (مرگ هر انسان) است و یا سخنش درباره رستاخیز و پایان جهان میباشد؟ همچنانکه دیدیم اختلاف نظر در اینباره در سرودهای نخستین نیز بروز کرده و هرکس با بینش و برداشت شخصی خود منظوری از زرتشت را دریافت میکند.

"ای اهورا مزدا پیش از آنکه کشاکش در اندیشه ام در گیرد، مرا از آنچه میدانی بیاگاهان. آیا راستکردار بر دُروند پیروز خواهد شد؟ آن پیروزی که سرانجامِ نیکِ زندگی خواهد بود"(بند 2)

"ای مزدا، کسی که اندیشه اش نیک یا بد باشد، یابش و گفتار و کردار و گرایش او نیز چنان گردد و سرانجام خرد توست که نیک و بد را از هم جدا میکند"

 

اما این بند بهترین جا برای فهم و درک معنا و مفهوم "سوشیانت" است. آیا سوشیانت های زرتشت همان منجی ها هستند که در کتابهای پهلوی در زمانی معین آمده و واپسین آنها در آخر زمان برای راند پایانی نبرد میان همه خوبی ها و همه بدی ها ظهور میکند؟

زرتشت میگوید :

"چگونگی روش اندیشه نیک را به من بنمای و سوشیانت را از پاداش کارش آگاه فرما" (بند 9)

 

این سوشیانت آخر زمانی چرا اکنون دز زمان زندگی زرتشت باید از پاداش کارش آگاه شود؟ سازندگان استوره و شاید بهتر باشد بگوییم افسانه سوشیانتها در نوشتارهای پهلوی حتا یکبار درست گاتهای زرتشت را نخواندند که از این تناقض جلوگیری کنند. سوشیانت ها از نسل زرتشت هستند. چطور چند هزار سال پیش از زاده شدن آنها، زرتشت میگوید که آنان را از پاداش کارشان آگاه فرما؟

و چرا بلادرنگ پس از اینکه میگوید روش اندیشه نیک را به من (زرتشت) بنما؟

آیا نمیتوان گمان برد که اشاره زرتشت به سوشیانت خودش است؟ چراکه دور از ذهن است که یک سوشیانت در زمان زرتشت وجود داشته باشد.

بله! زرتشت خودش را یک سوشیانت میداند و از این جهت اساس و فلسفه افسانه سوشیانتهای سه گانه که از نسل زرتشت هستند و در پایان هزاره می آیند زیر پرسش میرود.

بیشتر مترجمان ایرانی در فارسی سوشیانتها را سودرسانان ترجمان میکنند. البته نه اسم فاعلی معمولی که به هرکسی که سودی رساند گفته شود. بلکه کسی که ارزش آنرا که زرتشت مدام از او سخن راند را داشته باشد. کسانی مانند خود زرتشت. کسانی مانند کوروش یا دانشمندانی چون پورسینا، رازی، خیام، ادیسون، گراهام بل، نیوتن و آینشتاین و ...

مهم نیست که فلسفه و دین و نژاد آنها چه باشد. مهم این است که سودرسانیان به نوع بشر یا به کشور و ملت خود آنقدر باشد که نام و یادشان جاویدان شود.

 

خود زرتشت در بند 12 ویژگی های سوشیانتها را چنین شرح میدهد :

"ای مزدا، سوشیانتهای کشورها کسانی خواهند بود که با پیروی از اندیشه نیک بایسته خود را به انجام میرسانند. کردارشان بر پایه راستی و آموزشهای توست و بدرستی برای برافکندن خشم گمارده شده اند"

 

میبینیم که هیچ خبری از اینکه سوشیانتها حتما باید 3 تا باشند، در پایان هزاره بیایند، از نسل زرتشت باشند، مادرشان در دریای هامون شنا کرده باشد!! و افسانه پردازی هایی اینچنین نیست. هرکس در هر زمان و هرجا میتواند سوشیانت باشد، اگر با پیروی از اندیشه نیک، کردارش بر پایه راستی بوده و کارش نابودی "خشم" باشد.

 

پس منجی از دید زرتشت، نه آخر زمانی است، نه تعدادش معین است، نه خون و نژاد و تباری ویژه دارد، نه زمانش معین است و نه در خدمت ایدئولوژی خاصی است (وارون منجی های دیگر که می آیند تا جهان را از آن یک ایدئولوژی کنند). و جالب اینکه این سوشیانتها وارون دیگر منجی ها، نه تنها خشمگین نیستند و جنگ و خونریزی به پا نمیکنند، بلکه اساسا برای نابودی خشم می آیند. و نابودی خشم چیزی جز گسترش مهر و دوستی نیست.

 

زرتشت در بند 7 چه زیبا دستور میدهد :

"ای کسانی که به اندیشه نیک دل بسته اید، خشم از خود دور بدارید و در برابر ستم بایستید..."

این نشان میدهد که خشم اساسا بد است. شاید بهتر باشد این بند را چنین معنی کنیم :

 "در برابر خشم و ستم بایستید و آنها را از خود دور بدارید"(بند 7).

 

این زرتشت است که بیش از 3700 سال پیش مردم را نهیب میزند که در دام نیوفتند و نگذارند بزرگان با بهره برداری بد از باورهای مردم بر آنان سلطه یابند :

"ای مزدا، کی زهرابه دیوانگی آور برخواهد افتاد؟ چیزی که کرپانهای تبهکار با آن مردم را میفریبند و شهریاران ستمکار بداندیش با آن بر کشورها فرمان میرانند"

بیگمان اشاره ظاهری زهرابه "دیوانگی آور" شراب مقدس هوم است که برای آریاییهای آن دوره و حتا پس از آندوره بسیار مهم بود. و برای وارد شدن به نیایش و تشریفات آیینی می بایست آنرا مینوشیدند و عقل از جان بدر میکردند. درحالیکه نیایش از دید زرتشت همپرسی با اندیشه نیک و خردورزی بود. و نه مست شدن.

ولی معنای ژرف این بند میتواند چنین باشد که زرتشت کل فضای جامعه خود را چنین تعبیر میکند که گویی همگان در مستی و خواب و منگی اند. و این حالت که از سوی روحانیون زمان (کرپانها) برای مردم ساخته شده، باعث فریب گشته و فرمانداران نیز با همبستگی با روحانیون بر این اساس بر مردم چیرگی دارند. بی آنکه حتا مردم بدانند.

 

اینجاست که اتهامات به زرتشت مبنی بر اینکه او متحد پادشاهان ستمگر بوده و آیین حکومتی اش!! در خدمت حاکمان قرار گرفته است، نقش بر آب میشود. چراکه زرتشت خود قیام کننده بر ضد فرمانداران و شهریاران فریبکار و ستمگر است و تلاش دارد مردم را از خواب بیدار کند.

 

"باشد که شهریاران نیک با کردار نیک و دانش و پارسایی بر ما فرمان برانند، نه شهریاران بد... برای آبادی جهان باید کوشید، جهان را باید بدرستی پرورانید و آنرا به سوی روشنایی برد" (بند 5)

 

* ترجمان گاتها در همه این جستارها از دکتر حسین وحیدی میباشد. ولی گروه پژوهش با توجه به نگرشی که بر دیگر ترجمان های بزرگان گاتها پژوه مانند دکتر علی اکبر جعفری و موبد رستم شهزادی و موبد فیروز آذرگشسب و دیگران و همچنین نگاهی که به متن اوستایی میکند، آنجا که ترجمانی از دکتر وحیدی را نمی پسندد، آنرا نمیپذیرد. در بندهایی که در این جستار آمده هرجا دکتر وحیدی "سپنتا مینو" را "اندیشه نیک یا پاک" ترجمان کرده است، ویرایش شده و همان "سپنتا مینو" آورده شده است.

 

سرای سرود و سرای دروغ

در واپسین سروده های زرتشت، باید کم کم به گردآوری پایانی گفته های او پرداخت. او خود نیز مفاهیمی را که پیشتر از آنان سخن رانده، بازمیگوید تا به جمع بندی رسد:

درنخستین فراز هات 49 نام یکی از دشمنانش را میبرد و با اینکار ویژگیهای کلی دشمنان راستی را بازگو میکند.

 

و سپس دوباره سخن از پاداشهای مورد نظر خود را بیان میکند. که بیشتر همان پیوستن به راستی و یکی شدن با مزداست.

 

او بار دیگر با سرودهای ستایشش مزدا رامیستاید. چرا که مزدا براستی تنها  "..شهریار بزرگ و پایدار و جاودانه.. "است :

 

" من، زرتشت دوستدار راستی، با آوای بلند تو را میستایم..."..."با برانگیزاننده ترین سرودها و برای دستیابی به پیروزی..."".. با سرودهای وافته برخاسته از شور دل و با دستهای برافراشته....و با راستی و فروتنی یک پارسا به تو نماز میبرم..."

."... کارهایی که در گذشته....وکارهایی که در آینده انجام داده ام...همگی در راه راستی و برای نیایش و گرامیداشت تو بوده و خواهدبود."

 

بار دیگر زرتشت، خواستار رسیدن به رسایی و شادمانی برای خود و یارانش است:

"...پاداش را با شهریاری خودت به..یارانم ببخشی. باشد که ما برای همیشه دلداده تو باشیم." و میگوید که " آن را که نزد تو بهترین است میخواهم". خواستار راهنمایی اوست و بازمیگوید که "...اندیشه و روان راستان را در بارگاه تو، به تو میسپارم تا نگهدار آنان باشی...". " جز راستی و اندیشه نیک تو.... چه کسی نگهدار من و یاران من خواهد بود؟"

 

در میان یارانش میگوید که  "ای جاماسب دانا....راست گفتار هرگز اندیشه پیوستگی با دروند را ندارد.." ومیخواهد که" ...رسایی وشادمانی و پیوستگی با راستی را به فرشوشتر ارزانی دار..."

و در برابر مردم میخواهد که "...باشد که...پیام مرا بشنوند....برابر آیین، زندگی کنند تا برای همکاران راهنمای نیک باشند"

 

 بار دیگر از " کسانی که با خرد بد و با زبان خود، خشم و رشک را میافزایند..." از

دیوانی...که نهاد و یابش مردم را به دروغ و  گمراهی میکشانند" و از  "... شهریاران ستمگر، و بدکردارو بدگفتار و بدنهاد وبد اندیش دروند..." دوری میجوید چرا که روان اینان " از روشنایی به تیرگی میگراید و براستی اینان ماندگاران سرای دروغند"و حتا " مردم سازنده و پرورشگر را از کار خود باز میدارند"!.

گرچه زرتشت حتا برای این گونه دشمنانش هم بدی نمیخواهد و میخواهد که آنان نیز به راستی و خوشبختی رسند. چنان که پیرامون یکی ازاینان، بندو (Bendva) میگوید:

"این بندو مرا نگران کرده است. زیرا کیش او دروغ و فریب ودوری جستن از راستی است. او نه به پاسایی پایبند است و نه با اندیشه نیک در پرسش و پاسخ است". "... ای بخشنده مهربان با پاداش نیک به سوی من آی . تا با اندیشه پاک، او را ازگمراهی برهانم"

 

در اینجا میبایست دو نکته را بازگفت نخست آنکه اینبار نیز از اندک زمانهایی است که زرتشت در بیان یک ویژگی _دشمنانش_ از کسی نام میبرد.

و دیگر آنکه  در این هات در بیشتر بندها از واژه manang-ha بهره گیری شده وپاره ای آنرا اندیشه نیک یا اندیشه پاک معنا کرده اند. درحالیکه پیشتر دیدیم واژه دو بخشی vohu manang یا وهومن را به معنای " اندیشه نیک" میدانند. و در این هات اصلا وهومن نیامده است. پس درست نیست که واژه تک بخشی manang-ha را اندیشه نیک ترجمان کنیم. معنای این واژه میتواند "اندیشه" یا در واقع آنچه فرنود زرتشت است یعنی "درست اندیشی" یا "نیک منشی" باشد. از سوی دیگر، بهتر است این واژه را در کاربرد "فعل" معنا کنیم. چرا که در اینجا "من" که ریشه و مصدر است و آنرا اندیشیدن میدانند، صرف شده است.

 

دوباره سخن از سرای نهایی راستان و بدان، از کشور جاودانی اهورا مزداست. سخن از ویژگیهای راستان و دروندان است. زرتشت دروندان را با ویژگی هایی چون بدگفتار، بدکردار، بد اندیش و بد دین (وجدان = یابش) میشناساند. و جایگاه آنها را "سرای دروغ" میداند.

پیشتر سخن از این رفت که هرکس با  اندیشه و برداشت خود از جهان میتواند این سراها را چیزی مادی یا مینوی مانند بهشت و دوزخ در ادیان گوناگون، بداند. زرتشت اما تنها میگویدکه جایگاه دروندان را "سرای دروغ" و جایگاه راستان را "سرای سرود" میداند.

 

سرای دروغ کجاست؟

 آیا همان دوزخی است که پسینتر  در ادیان گوناگون ساخته میشود؟

 زرتشت هیچ کجا به تصویرسازی دوزخ و بهشت نمیپردازد.

میتوان چنین پنداشت که بر پایه گفته های پیشین او و نیز بر اساس فلسفه اشا، آنکس که بر اساس راستی گام برنداشته، پس راستی نیز به یاریش نخواهد آمد. و در نهایت برای همیشه با دروغ همنشین است.

در اینصورت حتا اگر گمانه وجود جهانی پس از مرگ هم برود. دوزخ، دراین جهان سرایی است که دروغزنان (دروندان) همه در کنار هم گرد خواهند آمد و بهترین نام برای مکان گردهمایی آنها سرای دروغ(دروجو دمانه) است. چرا که جایی که همه دروغزن باشند، تنها چیزی که وجود خواهد داشت، همان دروغ خواهد بود. میتوان چنین در نظر گرفت که سرای دروغ، آزار و ناآرامی روانی و درونی است که هر دروندی_ حتا اگر خود درنیابد_ به ناچار در تمام زندگی، همراه خویش دارد.

اما در اندیشه آن جهانی، تصویر سازیهایی که در بخشهای نوین تر ادبیات مزدیسنا وجود دارد و تاثیرات زیادی را بر روی بهشت و دوزخی که در دینهای سامی مانند مسیحیت و اسلام تصویر میشود، گذاشته است، باید گفت، همانند پاره ای دگرگونیها و دستکاریهای دیگر در فرنود و سخنان اصلی زرتشت، اینبار هم در ادبیات پهلوی به جای او ـکه آن جهان را ندیده بود و خبری از آن نداشت ـ مدام به معراج رفته و آن جهان (چه بهشت و چه دوزخ) را توصیف کرده اند!

 

درباره بهشت، زرتشت در هات ۵۰ به "گرو سرائوشان" (گروثمان) اشاره میکند که همان سرود معنا می یابد. ولی از سوی ادامه دهندگان دین مزدیسنا به داستانهایی واگردانده شده و سپس به توصیفهای مقدس دیگر ادیان وام داده میشود.

اما در همین ادبیات واگردانده شده نیز گفته میشود که آنکس که هوادار اهورا مزدا است، در آن جهان از چیزهای اهورا آفریده بهره مند خواهد شد و آنکس که هوادار اهریمن بوده، از چیزهای اهورا آفریده بهره ای نخواهد برد و فقط چیزهای اهریمن آفریده را با خود خواهد داشت. چیزهای اهریمن آفریده در فلسفه زروانگرایی هراس و خشم و جنگ و درد و گریه و زاری و غمگینی است و چیزهای اهورا آفریده شادی و خوشی و آسایش و آرامش و امنیت و...

پس میتوان پی برد که در اندیشه خالص مزدیسنا دوزخ که هیچ بهره ای از اهورا مزدا نبرده است نیز، هیچ چیز نخواهد داشت. تاریکی نبودن نور است و سرما نبود (عدم) گرما. بنابراین در اندیشه خالص مزدیسنا دروندان به عدم خواهند پیوست (نه اینکه در شکنجه گاه و زندانی بزرگ آزار ببینند) و راستان به جاودانگی.

 

واژه سروش (سرائوشا یا سرائوتا) در لغت به معنای شنوایی است. همچنانکه در آن بند مشهور زرتشت میگوید "بهترین گفته ها را با گوش بشنوید" (سرائوتا گئوشائیش وهیشتا). ولی پیروان زرتشت پس از او از سروش شخصیتی ساخته و او را ایزدی فرمانبردار دانستند که خویشکاری اش شنیدن کلام اهورا مزدا و انتقال آن به زرتشت بوده است. امروز برخی مترجمان سروش را شنوایی ترجمه کرده و اشاره ای به آن نمیکنند.

بند 8 هات ۵۰ ما را به یاد نخستین بند از نخستین هات می اندازد. زرتشت بار دیگر به نماز به سوی مزدا روی می آورد :

"با سرودهای وافته برخاسته از شور دل و با دستهای برافراشته....و با راستی و فروتنی یک پارسا به تو نماز میبرم."

 

در بند 11 از هات ۵۰ نیز بار دیگر زرتشت هدف خود و یارانش را تازه گردانی (فرشوتمم) میداند. پیشتر نیز در گفتاری زیبا گفته بود : بیایید از کسانی باشیم که جهان را تازه میگردانند. حال برخی این تازه گردانی را روزمره میدانند و برخی به تازه گردانی رستاخیز (فرشکرت) باور دارند. به هر روی زرتشتیان در همه این سده ها جمله پایانی این هات را به هنگام بستن کمربند کشتی میخوانند تا به خود یادآوری کنند که خویشکاری یک زرتشتی تازه گردانی جهان است :

"باشد که...نخستین و بهترین خواست درستکرداران را که تازه گردانی جهان است، برآورده سازیم"

 

واپسین سخنان پیامبر

دوستان به واپسین هاتهای زرتشت رسیدیم. این دو هات(51 و 53) هرکدام شامل یک سروده بوده و باز هم بر اساس نخستین واژه بندهاشان نام نهاده شده اند.

پس از تمام شدن این هاتها برآنیم تا از دوستان و خوانندگان بخواهیم تا هر نظر، سخن، سنجش و واکاوی پیرامون کلیت گاتهای زرتشت دارند را باز گو کنند. بیگمان دیدن برداشتهای گوناگون از یک کتاب خواننده را در بررسی و درک پژوهش وار از آن یاری خواهد داد. ما فرازهایی را خوانده ایم. از پاره ای سروده وار گذشتیم. پاره ای را واکاوی کرده و درفهمیدن دیگری دشواریهایی یافتیم. برای هرکس از ما پاره ای فراز ها گویا سخنی برخواسته از درون خویش بود. و گاه همه یا شماری، یک بند را بسیار اندیشه برانگیز یا زیبا خواندند. چه بسا همچون سرودی کهن هرکس فرازهایی را که پسندید به خاطر سپرد. تکرار کرد و در درونش نگاشت. به هر رو در ذهن همه ما اکنون از این کتاب برداشتی کلی و چه بسا برای هر کس گوناگون از دیگری نقش بسته است که بیان آن در چند خط به شناخت بهتر هریک از ما خواهد انجامید.

 

اما ببینیم آخرین برگه ها چه ها در خود داشت؟

 

" توانایی … مینوی، بخششی.. است…. در دل جانبازان راه مزدا…. و من  اکنون و همیشه تنها در این راه میکوشم"

"

توانایی شهریاری است "خشترا". ( توانایی نیک= وهو خشترا) چه بسا نیرو و توان راه پیمودن هرکس در راه زندگیش است. و زرتشت این توش و توان را از آن آنان میداند که گام به کوشش و دل در گرو یاری مزدا داده اند چرا که آموزش و یانش اوست که نخستین آموزگار آدمی است:

"

 

 " گوش به سخنان تو دارند که تو با با گفتار راست و با آموزش اندیشه نیک[آنان].

نخستین آموزگار آنهایی...".

 

بند زیبای چهارم. واپسین پرسشهای بی پاسخ زرتشت است که همچنان در درون خود سرشار  از پاسخند. و همگی با واژه اوستایی " کو" به همان معنی امروزی آغاز میشوند.:

 

"ای مزدا

کجاست مهر سرشار تو به پرستندگانت؟

کجا بخشایش تو روان است؟

کجا راستی را توان به دست آورد؟

کجاست پارسایی پاک؟

کجاست بهترین اندیشه ها؟

و کجاست شهریاری تو؟

ای مزدا

همه اینها را از تو میپرسم...

ای که این زمین و آب و گیاه را آفریدی..."

 

 

گویا زرتشت میخواهد در این واپسین بندها دوباره فرنودهایش را بازگوید. یاد آوری کند. خودش را به یاد بیاورد و کارها یش را برشمرد:

 

1 " رهبر ..درست کردار و فروتن، دارای خرد نیک و... آموزگار راستی... میتواند جهان را به پیشرفت... برساند؟"

این راهبر فروتن کیست؟ چه کسی بهتر از خود زرتشت؟!

 

2"...کسی که... برای آبادانی و پیشرفت جهان نکوشد...در انجام.... بدتر از بد..و به کسی که خواست اورا برآورده سازد بهتر از به میدهد.

 

" تو از راه آتش فروزان و آزمون گدازان هر دو گروه راستکردار و دروند را می آزمایی..."

 

این بدتر از بد چیست. و بهتر از به ( وه ایشت = بهشت ) ؟

و آزمون گدازان مزدا کدام است؟

آیا میتوان استوره وار همان آزمون آریایی برای اثبات بیگناهی دانستش؟ که سیاووش را از خود میگذراند و سربلندش میدارد؟ و آتش نماد نوری از مزداست برای راهنمایی انسانها.

 

 

3"....شادمانی از آن اوست که این پیام اندیشه برانگیز را برای دانایان بگستراند.."

" کسی که... در راه تباهی جهان میکوشد. آفریده و زاده دروغ است..."

..." و من راستی را برای خود و یارانم فرا میخوانم.."

 

4" ...توش و توان تنی و روانی و پایداری و زندگی تازه به من ببخشای..."

 

تنی تندرست باید و هم روانی درست . و برای پایداری و زندگانی نیکو بهتر که هر دو را با هم داشت.

 

5 سخنی و یادآوری دیگر بار از پیرامون زرتشت است. بگذار در یاد مردم نهادینه کند که:

 

" فریب خوردگان راه کاوی....زرتشت را خشنود نمیسازند.....کرپانها هیچ گاه از داد و آیین و آباد سازی پیروی نمیکنند ... آموزشهای آنان سرانجام آنان را به سرای دروغ خواهد کشاند...دروند...گرفتار...سرزنش روان میشود.."

 

هر بدکرداری خواه از بزرگان جامعه یا هر انسان بدی به تنهایی، به سرای دروغی خواهد رفت که بدترین واخوردش این است که خود خودش را سرزنش میکند. به گفته ما دچار عذاب وجدان میشود! و چه چیز بدتر از آنکه کسی خودش را هم حتا قبول نداشته باشد؟!

 

6 اما چه کسی را توان راهبری نیک مردم است؟!

انجمن مغان که زرتشت آن را تایید کرده و دین خود را به آن میسپارد، گویی گردهمایی آریستوکراسی (نخبه سالاری) و کدخدامنشی جامعه است که سر به راستی اندیشه زرتشت سپرده اند و راهنمایی مردم را بر دوش گرفته اند. زرتشت نیز همه مردم را به همراهی و یاری آنان فرا میخواند تا در زندگی اجتماعی و خانوادگیشان کامیاب شوند. و از بزرگان و دانایانشان یاد میکند :

 

"پاداشی که زرتشت به انجمن مغان نوید داده، سرای سرود است که از آغاز جایگاه رسیدن به اهورامزدا بوده است....من این پاداش را به شما _هم_ مژده میدهم."

 

" کی گشتاسب در پرتو نیروی انجمن مغان ...به ..دانش درونی رسید. دانشی که....ما را به خوشبختی میرساند"

"...فرشتوشتر هوگو، گوهر...خویش را با دلباختگی و برای دین بهی به من سپرده است... اهورا مزدا آرزوی او را برای دست یافتن به راستی برآورده سازد"

 

 "جاماسب هوگوی دانا .....به توانایی مینوی دست یافت..."

 

"..ای اهورا مزدا این دانش را به همه آنهایی که به تو دلبسته و پناهنده اند ببخشای"

 

"مدیوماه اسپنتمان با دانش دین....در راه بهسازی جهان کوشا ست"

 

"....کی گشتاسب هواخواه زرتشت و فرشتوستر با اندیشه راه راست و دینی را برگزیده اند که اهورا مزدا به سوشیانس آگاه کرده است"

 

"پاداش انجمن مغان تا روزی برای شما خواهد بود که در زندگی زناشویی خود...با هم بجوشید و به هم مهربان باشید. اما اگر اندیشه دروغ بر شما چیره گردد و آیین انجمن مغان را رها کنید ، با پیامد آه و افسوس روبرو میگردید."

 

" در پرتو شهریاری و رهبری نیک مردان و زنان در خانه ها و شهر ها به آشتی و رامش رسند"

"...سرور پارسا...با دل و جان...با ..بدکاران میستیزد...

"

..اینک ای امشاسپندان همه همگام راستی را..که از آموزش پارسایی به دست آید به ما ببخشایید..."

 

 واژه امشاسپندان خود به چم "جاودانها و نامیرایان" برشمرده شده. پاره ای اشاره زرتشت را به یارانش و آنان که آیین بهی او را فراگرفته اند میدانند و پاره ای آن را به همان معنای کنونی واژه، اشاره به یاران اهورامزدا میدانند.

به هر رو روشن است که همین واژه پسینتر به کار گرفته میشود تا فروزه های چندگانه ای که خود زرتشت نام برده را به آن نسبت دهند. یعنی این فروزه ها گرد می آیند و سپس برای آنکه بخش بندی شوند و مانند گامهایی پیمودنی، در قالبی تشخص گونه "امشاسپندان" نام میگیرند. یاران اهورامزدا میشوند و حتا برای ملموس شدن هر کدام خویشکاری مادی نیز در زمین میابند. نمادی میگیرند و هریک نگهبانبخشی از طبیعت میشوند. با خویشکاری ای ایزد گونه یافتن در میان مردمان و نیز پیروان دین مزدیسنا جا می افتند. به این ترتیب چه بسا توانایی آن را میابند تا با پاره ای ایزدان آریایی پیش از زرتشت همسانی و رویارویی نیز کنند. چندان که پسینتر که شماری از این ایزدان هم به فرهنگ مزدیسنا وارد میشوند. اینان همچنان خویشکاری خود را دارا هستند و در کنار ایزدان به نیروی پیشینشان باقی میمانند.

به نظر میرسد _با توجه به 6 فروزه ای که خود زرتشت روی آنها پافشاری میکند _ امشاسپندان در ابتدای پیدایش 6 تا هستند. اما پسینتر هریک از فروزه های دیگر نیز به شمایل امشاسپندان در می آیند. البته همچنان هم همان 6 امشاسپند فروزه های اصلی و ایزدی هستند.

به هر رو اشاره زرتشت هرکدام باشد. بی شک پافشاری زرتشت بیشتر روی خود واژه به چم مینوی آن است.

 

 

7 سپس و در انتهای سخن، زرتشت رو به دخترش میکند و گفتگویی بین آنها روی میدهد.

زرتشت گویی رو بسوی تمام دختران ایران زمین دارد و پوروچیستا پاسخی از سوی همه آنان میدهد. و پاسخش به فرنام تنها بندی در گاتها که گوینده اش زرتشت نیست، به نمایندگی آنان، جاودانه و نهادینه میگردد:

" ای پروچیستای اسپنتمان هیچدسپان، ای جوانترین دختر زرتشت. مزدا اهورا آن کس را که به  اندیشه نیک و به پاکی و راستی پایبند است، به همسری به تو میدهد. پس با خرد خود همپرسی کن . و با پارسایی و با دانش نیک رفتار کن"

 

"بیگمان من کسی را که برای همکاران و خانواده پدر و سرور گمارده شده است ، برخواهم گزید و دوست خواهم داشت. باشد که روشنایی اندیشه نیک به من رسد. و زنی پارسا و پاکدامن در میان زنان باشم. و مزدا اهورا برای همیشه دین بهی را به من ارزانی دارد."

و آنگاه زرتشت، رو به همگان دارد:

 

" این سخنان را به شما میگویم ای نو اروسان و تازه دامادان. پندم را بشنوید...با یابش خود دریابید و به کار بندید."

"پیوسته زندگی با اندیشه نیک کنید. و هریک از شما در راستی از دیگری پیشی گیرید. تا از زندگی و خانمان خوب برخوردار شوید" "...باشد که دوستی و برادری که آرزوی همه ماست به ما رو کند..."

"ای مردان و زنان این را به درستی بدانید که در این جهان دروغ فریبنده است. از آن بگسلید و آن را مگسترانید....آن خوشی که از تیرگی و تباهی راستی پدید آید، مایه اندوه است...."

 

آری باید که شادمان بود  اما اگر که خوشی را از راه تیرگی و آسیب به دیگران به دست آوریم. خود مایه اندوهی بیشتر است!:

"... آن خوشی که از تیرگی و تباهی راستی پدید آید، مایه اندوه است و دروندانی که راستی را تباه میسازند. زندگی مینوی خویشتن را نابود میسازند"

 

زرتشت باید اینها را برشمرد تا سرانجام به آرزوی نهایی اش برسد. در واپسین هات _53_ به بهترین خواسته اش به "وهیشتو ایشت" میرسد. آنگاه به  آرامی بازمیگوید که :

"اینک برترین آرزوی زرتشت اسپنتمان برآورده شده است.زیرا... آنان که با او دشمنی میورزیدند، اکنون گفتار و کردار دین بهی را آموخته اند.".

.

میپرسد:

" ای مزدا دوست زرتشت اسپنتمان کیست؟!.."

و با استواری پاسخ میدهد:

"آنکس که باراستی در پرسش و گفتگوست..."

 

در هرجا و هر زمانی هرکس راست است دوست زرتشت و مزدا است و ""..مزدا اهورا کسانی را که از روی راستی بهترین پرستش را به جای آورده باشند، چه در گذشته بوده باشند و چه اینک..میشناسد..."

و زرتشت خود گوید که "....این کسان را میستایم و..باد میکنم. وبا درود به سویشان میروم"

در مقابل، آنکه کژ اندیش است رویارو و دشمن آنهاست. و بدکرداران چه بسا کسانی باشند که :

 

...."کامیابی را تنها در کنشهای مادی میجویند و نه در جوش و خروشهای مینوی..."

"کژ اندیشان.. با خود نیز درکشمکش و ستیزند...".""...فریب میخورند و ریشخند میشوند و سرزنش میبینند.."

 

" باشد که دوستی و برادری که آرزوی همه ماست به ما رو کند و دلهای مردان و زنان زرتشتی را شادمان گرداند...."

 

آیین زرتشت و فرهنگ مزدیسنا

پایان گاتها چونان بود که گویی یک کتاب اخلاقی به پایان رسیده و اکنون میتوان به جنبه عملی آموزه های آن پرداخت.

واژه ها و تعاریف اینبار میتوانند در مصداقها مانند بیابند و کاربردی شوند.

گویا میتوانیم تمرینی برای خود سازی خویشتن داشته باشیم.

میتوان تصور کرد که صبحی از خواب برخاست و کوشش نمود تا در تمام طول روز مفهوم اندیشه نیک را به کار بست. آنگاه میتوان دید که چگونه در انتهای روز به گونه ای از آرامش و خرسندی خاطر رسید. (سپنتا مینیو)

 براستی میتوان در برابر خشمی ناگهانی با خرد همپرسی نمود و دمی اندیشید. و آنگاه تصمیم گرفت.

هر کدام از ما میتوانیم در ادامه فراگیری این آیین کوشش کنیم دمی، روزی، چندگاهی دست کم، بخشی و آموزه ای از آن را در خود به آزمایش بگذاریم.

 و اینها معنای جاری شدن یک سخن، یک پیام، در فرهنگ است.

فرنود و جستار پژوهشی ما آیین زرتشت و فرهنگ برخاسته از آن است که در ابتدا فرهنگ مزدیسنا نام میگیرد. اما خواه ناخواه، دست کم گوشه هایی از آن، در طول تاریخ و حتا تا امروز نیز در زندگی مردمان این سرزمین به چشم میخورد و باقی مانده،

بخشی از فرهنگ ایران و ایرانی را تشکیل میدهد.

 

 بنابراین در ادامه کار، گروه پژوهش در خور دید تا در راستای اینچنین دید کاربردی ای به سخنرانی پژوهشگر و ایرانشناس بزرگ هومر آبرامیان پیرامون یکی از این کاربردهای نمادین گوش فرا دهیم.

موضوع سخنرانی بررسی کاربردی بنیادیترین قانون آیین زرتشت، قانون اشا در بخشی از استوره ایران زمین _رستم و سهراب_ بود.

 

ایشان با برشمردن گوشه های این داستان_ سروده های شاهنامه_ و نمادهای گوناگون آن و همسانی وتطبیق آن با این قانون، به گونه ای نمادین، جاری شدن آن را در زندگی نشان دادند.

داستان از روزی آغاز میشود که رستم با رخش خویش به نخجیر رفته اند. و رستم بر اثر خوردن و آشامیدن زیاد رخش را فراموش کرده و او گم میکند.

رستم نماد ملت ایران و رخش نماد کشور  ایران است. ملت ایران (رستم پیشینه نیکی دارد) نیز چه بسا در اثر یک کوتاهی در لحظه ای قانون اشا را زیر پا میگذارد و با این کوتاهی، خویشکاری خویش _نگهبانی از آنچه بر دوشش نهاده شده_ را فرو میگذارد و کشور از دست میرود.

رستم در راه یافتن رخش به توران زمین میرسد و به دربار افراسیاب تورانی راه می یابد. اسبش را یافته اند و بیگانگان چه بسا با منت و طعنه بازش میگردانند!

رستم شبی میماند و همان شب تهمینه دختر افراسیاب مخفیانه به پیشش میآید و از او در خواست همبستری میکند. رستم تن میدهد و پگاهی دیگر برخواسته رو به بازگشت مینهد. اکنون نطفه ای از او در زهدان تهمینه است اما رستم در دومین اشتباهش ، هیچ به سرنوشت این دو تن نمیاندیشد و تنها در واپسین دیدار،

بازوبندش را باز میکند و به تهمینه میدهد. تنها یادگار از پدر به فرزند. به رخش مینشیند و به سوی ایران زمین میتازد....

 

 سهراب زاده رستم است و در همان کودکی  شهره به توران زمین به زور و بازو . چندان که خود نیز در شگفت میماند و از مادر نشان پدر و تخم و ترکه اش میپرسد.

و چندان پای میفشارد که حتا مادر را به مرگ تهدید میکند. که اگر دم نزند و راست نگوید خواهد کشتش! و اینبار سهراب است که قانون اشا را زیر پای مینهد. در گام پسین که نشان از رستم، بزرگ پهلوان ایرانی میگیرد سودای زور مابی به سرش میزند و میخواهد که به ایران بتازد. هنوز خرد سالی خورد خرد است با تنی زورمند و روانی کم اندیش. اما اشتباه دوم همین غره شدن به زور و بازوی جسمانی خویش است. غرورش دئنا _وجدان و خرد_ را زیر پا مینهد و تصمیمی شتابزده میگیرد.

افراسیاب که این میشنود از روی بد نهادی میگوید که این پدر و پسر بهم نشناسانید. و سهراب روانه نبرد با ایران میشود.

خبر به رستم میرسد که چه نشسته ای که از سوی توران به سرزمینت تاخته اند و دیگر بار کیکاووس، برای دفاع از ایران از تو یاری خواهد. و باز اشتباه رستم: رستم، نامه و درخواست را میبیند اما درنگ میکند. چندین روز به خوشگذرانیهای خود میپردازد مغرور از آنکه نیرویش را هیچ کس یارای رویارویی نیست و در زمان مناسب حمله خواهد کرد و در دم شکستشان خواهد داد.

اما کیکاووس هم اینجا اشتباهی میکند. آنقدر از این درنگ رستم به خشم میآید که اندیشه کشتن او را در سر میپروراند. در حالیکه خود خوب میداند هرچه دارد از اوست. از دیگر سو رستم نماد بدی نیست او نماد انسان خوبی است که اشتباه میکند.

بنابراین سزایش چون بد نهادان مرگ نیست. او نگهبان ایران است. و مرگ او  یا اندیشه و خواست آن،اندیشه به ویرانی ایران زمین است و این اشتباهی است نابخشودنی.

 

سرانجام رستم به کارزار میرود و با سهراب رودررو میشود. در دم مهر رستم بر دل سهراب مینشیند . از او نام و نشانش میخواهد. رستم دروغ میگوید و هویت خویش پنهان میدارد. سببش هرچه باشد. دروغ میگوید. و دروغ به هر رو از نظر قانون اشا نابخشودنی و بد است. گرچه به خاطر سرزمینش باشد. چونان که استاد میگوید: شاید تاریخ و مردمان رستمها را به خاطر دروغشان ببخشند . اما قانون اشا بخششی ندارد و این، از آنجا که رویارویی با راستی است،  سبب بد کامی او خواهد شد...

 

رستم فریبی دیگر میزند. سهراب بر زمینش میدهد. اما رستم برای یافتن مجال گریز به او میگوید رسم ما چنین نیست که در نخستین زمین خوردن حریف را از پای در آوریم.

مهر سهراب و ساده اندیشی اش  بر خردش فزونی میگیرد و برمیخیزد. اما دمی دیگر این اوست که رستم زمینش زده . اما پیر این بار مهری بر جوان نمیکند و در دم زخم میزندش. این زخم،  زخمی است بر پهلوی سهراب.و نیز زخمی بر قلب خویش. هر دو نماد پاد افره رویارویی و شکستن قانون راستین و پابرجای اشا.

کیکاوس را اشتباهی دیگر، از دادن نوشدارو باز میدارد. نوشدارو دمی پس از مرگ سهراب میرسد......

 

این چنین بخشی از استوره نمادین ایران، به گفته خود استاد پیاله جاری شدن و شمایل گیری پیام زرتشت میشود تا هم به صورتی نمادین در آموزه های این فرهنگ نهادینه شود....

+ نگاشته شده در پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 23:33 توسط شاورهرام ایزد |