چهارشنبه سوری يكی از مهمترين جشنهای دوران ايران باستان است كه در آخرين چهارشنبهی سال برگزار میشده و به عنوان «جشن اتحاد» از آن ياد میكنند، چرا كه ابعاد متعدد انسانی اين جشن كه جامعه آن روزگار را به سوی نيكبختی رهنمون میشده، جملگی به يك پيام مشترك منجر شده كه همان ارتقای روحيهی اتحاد و نوع دوستی بوده است.
بعد از ورود اسلام به ایران اين جشن با آمدن «حاجی فيروز۱» كه يكی از قديمیترين شخصيتهای نمايش شادی آور بوده است و دست كم از «عصر ساسانيان» وجود داشته آغاز میِشده.
«حاجی فيروز» درست ۱۰ روز قبل از آمدن عيد نوروز با صورتی سياه شده و لباسی قرمز در بين مردم حاضر میشده سپس همه با جشنی دور هم جمع میشدند خارها و گياهان هرز زمين را كنده و زمين منطقه را آماده باروری میكردند و زبالهها را نيز صبح چهارشنبه از كوچه و خيابان جمع میكردند و شب همراه با خارها و بوتهها میسوزاندند. به همين خاطر چهارشنبه سوری افزون به جشن اتحاد چشن پاكسازی محيط زيست هم بوده. در واقع يكی از پيامهای اين جشن اين است كه بسوزانيد و نابود كنيد خارها را، و خارهای نفستان و زشتیها و پليدیهای سال كهنه را.
آنها آتش میافروختند و كلامی كه از آن روزها برای ما از بازيها و جشنها باقی مانده«زردی من از تو و سرخی تو از من» است كه در هنگام پريدن از روی آتش آن را نیخواندند. در اين جمله زردی به معنای رخوت و سستی و بیتحركی و سرخی به معنای گلكون و باطراوت و شاداب بودن است.
آنها در هفت نقطه با فاصلههای معين بوتهها را روشن میكردند سپس ابتدا پيرمردها و پيرزنها از روی آن میپريدند. به اين دليل كه احترام به بزرگترها واجب است و همينطور آنها به علت سن زيادشان رخوت و سستی بيشتری دارند و بايد زودتر از جوانها زردی خود را به آتش بسپارند، بعد از آن جوانترها و بيمارها هم بايد از روی آتش میپريدند.
جالی توجه اينكه در آن زمان هيچ شیء يا ماده منفجرهای در آتش نمیانداختند تا ترس ايجاد نشود از اينجا خواهيم فهميد آتش به عنوانی كه از عناصر حيات برای ايرانيان باستان مقدس و مظهر فروغ يزدان بوده است اما استفاده از ترقه و ...ابتكار آنها نبوده و بعدها به اين مراسم اضافه شده است.
در اين جشن آتش را خاموش نمیكردند و خاموش كردن آن را بد میدانستند بعد از اينكه آتش تا آخر سوخت حاجی فيروز مقداری از دودهی آتش را به صورت خود ماليده و به راه نامعلومی میرفت و برای مردم آرزوی اتحاد و همبستگی میكرد پس از رفتن او مردم خاكسترها در جايی میگذاشتند تا باد آن را ببرد.
بعد از مراسم آتش بازی مراسم كوزه شكنی بوده كه به دو روايت نقل شده است: عدهای گفتهاند كه هر خانواده بنا به بنابر توانايی ماليش چند سكه در كوزهای قرار میداده و آن را از پشت بام به درون كوچه پرت میكرده است و هر كدام از نيازمندان به اندازه نيازشان از آن پول بر میداشتند و البته نه بيشتر و هيچ شخص ذره ای هم از آن پولها بر نمیداشته زيرا معتقد بودند در غير اين صورت بركت از خانههايشان خواهد رفت. و به روايت ديگر هر خانواده تكهای زغال كه نماد سياه بختی، تكهای نمك كه نماد شورچشمی و كوچكترين سكهی رايج را كه نماد تنگدستی است درون كوزه میاندخته و بعد از چرخاندن دور سر تكتك اعزای خانواده از بالای پشت بام به پائين میانداختند و میگفتند «درد و بلای خانه را در كوچه ريختم».
بعد از مراسم كوزه شكنی مراسم قاشق زنی بوده كه شخصی كه وضع مالی خوبی نداشته با پوشاندن صورت خود بر در خانهها میرفته و افراد پول يا آجيل چهارشنبه سوری را كه از هفت ميوهی خشك تشكيل شده به عنوان كمك در ظرف او میريختند.
آخرين مراسمی كه در اين شب انجام میشده مراسم جالب «شال اندازی» كه خواستگاری غير مستقيم است بوده. به اين ترتيب كه خواستگار شالی را درون خانهی دختر مورد نظرش میانداخته و منتظر میمانده اگر خانوادهی دختر شيرينی جلوی در میگذاشتند جوابشان مثبت و اگر ترشی میگذاشتند جوابشان منفی بوده و دختر قصد ازدواج نداشته.
در صورت مثبت بودن جواب خانوادههای دو طرف در شبهای بعد به صحبت مینشستند و اگر به توافق میرسيدند يك نفر فال گوش میايستاد به اين صورت كه در كوچه منتظر میماند تا چند نفر عبور كنند اگر صحبتهای آنها غمانگيز بود فال بد میآمد ولی اگر حرفهايشان شاد و خوش بود فال خوب بوده و وصلت انجام میشد.
پژوهش : کیوان افشین جو / اسفند ۱۳۸۳
برداشت ها:
کتاب جشن های ایران باستان
کتاب رسم های کهن
کتاب های آیینی زرتشتیان
۱- حاجي فيروز از سنت هاي جالب گره خورده با نوروز است که ريشه اي بسيار کهن در اين سرزمين دارد و آيين آن شايد حتي به پيش از مهاجرت آرياييان به فلات ايران باز گردد. حاجي فيروز در آيين هاي نوروزي نماد چه مفهومي بوده است و به عبارت ديگر، ريشه پيدايي آن چيست؟
به نظر زنده ياد مهرداد بهار، اسطوره شناس، حاجي فيروز بازمانده آيين ايزد شهيد شونده است و مراسم سوگ سياوش نيز نموداري از همين آيين است. چهره سياه او نماد بازگشت از جهان مردگان و لباس سرخ او نيز نماد خون سرخ سياوش و حيات مجدد ايزد شهيد شونده و شادي او شادي زايش دوباره آنهاست که با خود رويش و برکت مي آورند.
مهرداد بهار نيز سياوش را با ايزد نباتي بومي مربوط مي داند. چرا که پس از شهادت سياوش، از خونش گياهي مي رويد. اين همان برکت بخشي و رويش است. با اين تعابير، وي معناي ديگري براي نام سياوش ارايه مي دهد. سياوش را که صورت پهلوي آن سياوخش و صورت اوستايي سياورشن است، معمولا به دارنده اسب سياه يا قهوه اي معنا مي کنند. اما مهرداد بهار با ريشه يابي آيين سياوش، معناي اين نام را مرد سياه يا سيه چرده مي داند که اشاره به رنگ سياهي است که در اين مراسم بر چهره مي ماليدند يا به صورتکي سياه که بکار مي بردند. اين مطلب قدمت شگفت آور مراسم حاجي فيروز را نشان مي دهد که به آيين تموز و ايشتر بابلي و از آن کهنه تر به آيين هاي سومري مي پيوندد. شيدا جليلوند صدفي که بر هبوط ايشتر، ايزد بانوي باروري و زايش در اساطير بين النهرين کار کرده، به نکته اي برخورد کرده که آن را تاييدي بر نظريه زنده ياد مهرداد بهار مي داند. ايشتر به جهان زيرين سفر مي کند و براي او ديگر بازگشتي نيست. پس از فرو شدن ايشتر، زايش و باروري بر زمين باز مي ايستد. خدايان در صدد چاره جويي بر مي آيند و سرانجام موفق مي شوند آب زندگي را به دست آوردند و بر ايشتر بپاشند. اما طبق قانون سراي مردگان، ايشتر بايد جانشيني برگزيند تا او را به جاي خود به جهان زيرين بفرستد. ايشتر شوهر خود، دو موزي، را که از بازگشت او ناخشنود بود، بر مي گزيند. جامه سرخ به تن دوموزي مي کنند، روغن خوشبو به تنش مي مالند، ني لاجورد نشان به دستش مي دهند و او را به جهان زيرين مي کشانند. دوموزي ايزد نباتي است که با رفتنش به جهان زيرين گياهان خشک مي شوند. پس چاره چيست؟ خواهر دوموزي نيمي از سال را به جاي برادرش در سرزمين مردگان به سر مي برد تا برادرش به روي زمين بازآيد و گياهان جان بگيرند. بالا آمدن دو موزي و رويش گياهان همزمان با فرا رسيدن بهار و نوروزي ما ايراني هاست. در آن هنگام که دوموزي به همراه مردگان بالا مي آيد و سال نو آغاز مي شود، ايرانيان نيز به استقبال فروهرهاي مردگان مي روند و براي روان هاي مردگان که به خانه و کاشانه خود بازگشته اند، مراسم ديني برگزار مي کنند. همزمان با اين آداب و رسوم، حاجي فيروز با جامه اي سرخ و چهره سياه و دايره زنگي در دست، فرا رسيدن بهار را نويد مي دهد. آيا اين جامه سرخ حاجي فيروز همان جامعه سرخي نيست که بر تن دوموزي کرده اند و وي به هنگام بازگشت به جهان زندگان آن را هنوز بر تن داشته است؟ آيا چهره سياه حاجي فيروز نشان از تيرگي جهان مردگان ندارد؟ و آيا دايره زنگي او و ني لبکي که همراه با او مي نوازد، همان ني و سازي نيست که به دست دوموزي داده اند؟ به گفته شيدا جليلوند، همه اين موارد تاييدي است بر نظريه شادروان استاد مهرداد بهار درباره بومي بودن اين بخش از آيين هاي نوروزي و بهاري. اما آيا مي توان گفت اين آيين را بوميان ايران از بين النهرين گرفته بودند؟ پاسخ دکرت کتابون مزداپور به اين پرسش منفي است. به اعتقاد دکتر مزداپور، مساله فقط شباهت است. حاجي فيروز متعلق به آيين هاي بومي اين سرزمين است.
در این باره میتوان گفت كه نام «حاجی فیروز» و ویژگیهای خاص امروزین او، همچون پوشاك سرخ و سیاهی چهره و ترانههای ویژهاش، سنتی كاملاً جدید و خاص تهران معاصر بوده است. اما شخصیت او به عنوان «پیامآور نوروزی» به گونههای مختلف از دیرباز در سراسر ایرانزمین روایی داشته و دارد. در نواحی گوناگون او را با نامهای متفاوتی میشناسند: در خراسان و بخشهایی از افغانستان «بیبی نوروزك»، در خمین و اراك «ننه نوروز»، در كرانههای خلیج فارس «ماما نوروز»، در گیلان «پیر بابا» و «آروس/ عروس گلی»، در آذربایجان «ننه مریم»، در تاجیكستان و بخارای شریف و دیگر وادیهای ورارود «ماما مروسه» و نامهای مشهور دیگری همچون بابا نوروز و عمو نوروز.
http://didehgostar.wordpress.com