گفتم نامه را برای خاتمی مینویسم، همو که هشت سال امید و هشت سال شور و هشت سال آزادی را به او مدیونم و چنانش دوست میدارم که میتوانم کلمه را باران کنم، دانه دانه، ببارم نرم نرم و بگویم که تمام آن سالها را به روز باید کنند و تمام آن روزها را باید ساعت ساعت بشمارند و تمام آن ساعات را دقیقه دقیقه باید بگذرانند تا بدانند ما چه لحظههایی را در روزگار تو گذراندیم. اما باران نمیشوم و چنین نمیبارم، چراکه اگر چه او را دوست میدارم و حرمتش میگذارم، اما آنچه میکنم برای او نیست. میخواهم خاتمی بیاید، اما نه بهخاطر آنکه او را دوست میدارم، و نه بهخاطر آنکه میخواهم بیاید تا از شر نکبت موجود [...] راحت شویم، نه، خاتمی را برای خودمان دوست میدارم.
اصلا خاتمی مهم نیست، احمدینژاد هم مهم نیست، این "ما" هستیم که موضوع اصلی زندگی هستیم. نامهام را برای "ما" مینویسم. "ما" میخواهیم که احمدینژاد برود و چنان میکنیم که برود و "ما" میخواهیم خاتمی بیاید و چنان میکنیم که بیاید. ما میخواهیم، چون سرنوشت ما و سرنوشت میهن ما و سرنوشت زندگی ما و سرنوشت فرزندان ما را در این روزها رقم میزنند. ما میخواهیم و میکنیم و میتوانیم و هستیم و تا آخرین لحظهای که به آنچه میخواهیم نرسیدهایم، نخواهیم ایستاد. ما میخواهیم.
"ما" تصمیم گرفتهایم که سرنوشتمان را تغییر بدهیم. ممکن است صد و بیست روز دیگر، به راست یا دروغ، بگویند که نگذاشتند یا نتوانستیم کاری که میخواهیم بکنیم. بیتردید رنج خواهیم کشید، اما حداقل میدانیم که هر آنچه از دست و زبانمان میآمد کردیم و نتوانستیم. دیگر از آینه خجالت نمیکشیدیم که چرا میتوانستی و نکردی؟ چرا روزی که باید تا صبح مینوشتی تا مردم را به خیابان بکشانی ننوشتی و خوابیدی؟ چرا روزی که باید از صبح تا شب در خیابان میرفتی تا برای مردم بگویی این نکبتی که در آن زندگی میکنند حقیر و زشت است و حق آنان بزرگتر از این است، نرفتی و در خانه ماندی و از قطار سرنوشت جا ماندی؟ ما به آینه نگاه میکنیم و با خودمان عهد میکنیم تا هر آنچه از دستمان میآید بکنیم. ما تصمیم گرفتهایم سرنوشتمان را تغییر بدهیم.
"ما" میدانیم که اگر همهمان به خیابان بیاییم، اگر همهمان سرنوشتمان را بنویسیم، اگر همهمان با صدای بلند از حقمان، از سرنوشتمان، از نظرمان و از زندگیمان دفاع کنیم، دیگر سیاهجامگانی [...] که پول میگیرند تا به نفع پادگانها رای بدهند، نخواهند توانست نعره بکشند که صندوقها از آن آنان است. ما حق داریم و میخواهیم از حقمان استفاده کنیم. برادر من! خواهر من! دوست من! در انتخابات قبل، یا در همین هفته قبل، به تو گفتم که چون تو تحریم کردی چنین بلایی سر ما آمد. دیگر این را تکرار نمیکنم، این تقصیر تو نبود، تقصیر از ناتوانی ما بود که نتوانستیم "ما" را به خیابان بیاوریم. اگر ملت آمده بودند، هیچ کسی نمیتوانست صندلی ریاست جمهور ملت را از ما بدزدد و کرسیهای مجلس را از ما بدزدد، تقصیر تو نبود، تقصیر "ما" بود.
برادر من! خواهر من! تقصیر تو نیست که نمیخواهی به خاتمی اعتماد کنی، این حق توست. تقصیر تو نیست که فکر میکنی خاتمی برای تو کاری نکرد، تو حق داری این چنین فکر کنی. من نمیخواهم این حق را از تو بگیرم و تو را مجبور کنم چنان کنی که من میخواهم. نمیخواهم تو را متهم کنم که مقصر نکبتی هستی که بر سرمان آمده است. ما اگر ایستاده بودیم، اگر ایمان داشتیم، اگر زحمت کشیده بودیم، اگر با چنگ و دندان از حقمان دفاع کرده بودیم، مجبور نبودیم تو را متهم کنیم و حالا چهار سال سیاه را به بطالت و سیاهی تلف نمیکردیم. تقصیر از تو نبود، تقصیر از "ما" بود.
"ما" گروهی بیشماریم، ما آنهایی هستیم که اصلاحات را به حکومت تحمیل کردیم، و وقتی تردید کردیم و سست شدیم، دولت و قدرت را از دستمان درآوردند. ما دولت را میخواهیم چون دولت حق ملت است و ما ملتیم. ما قدرت را میخواهیم، چون ملت شایستهترین مالک برای قدرت است و ما ملتیم. ما ثروت ملیمان را میخواهیم چون ثروت ملی متعلق به مردم است و ما همه این چیزها را با آمدن به خیابان از شما میگیریم، روز 22 خرداد ما هستیم و شما.
دوستان سادهای دارم من، بعضیشان فکر میکنند اگر رای ندهند، حکومت مشروعیتاش را از دست می دهد، آنها سالهاست رای نمیدهند و باز هم حکومت [...] توی سر ما و آنها میزند و آنها دلشان به این خوش است که شناسنامهشان پیردخترباکرهای است که میتوانند سالها بعد به شاهزادهای یا رفیقی یا ژنرالی یا قهرمانی بفروشندش.
هر بار در هر انتخاب سعی میکردیم آنان را قانع کنیم تا بیایند و رای بدهند، اما امروز وقت ما ارزشمندتر از آن است که با دوستان تحریمی تلفاش کنیم. ما باید تمام خوابماندگان را بیدار کنیم، کسانی که ماشین پیدا نمیکنند به سر صندوقها برسانیم، به کسانی که گوششان نمیشنود خبر انتخابات را بدهیم، آنهایی که دودل هستند از تردید بیرون بیاوریم، آنهایی که سووال دارند قانع کنیم، آنهایی که خوابشان برده است بیدار کنیم، اما ما وقتی نداریم که برای کسانی که خودشان را به خواب میزنند صرف کنیم. ما کار داریم، صد روز وقت داریم و باید صد روز این ما را جمع کنیم و برای خاتمی تبلیغ کنیم تا "ما" پیروز انتخابات باشد.
عمویی دارم پیر، او فکر میکند وقتی حواسش نبوده انقلابش را دزدیدهاند، او سالهاست به کالیفرنیا رفته است، او نمیخواهد به خاتمی رای بدهد، او منتظر است احمدینژاد آنقدر کشور را نابود کند تا مردم بیدار بشوند [...] تا او برگردد و آن را دوباره بسازد. او تحمل هوای دودآلود تهران را ندارد، او تحمل ندارد کسی سر نوهاش حجاب بگذارد، او دوست ندارد کسی را با ریش ببیند، او ایران را میخواهد به همان سی سال قبل برگرداند و منتظر است ساعتها به عقب بروند تا او به گذشته برگردد. او حاضر نیست یک قدم هم از خواستههای خودش کوتاه بیاید.
عموجان! اسماعیل عزیز! دکتر! هادی جان! رفیق قدیمی! ما تو را دوست داریم، به تو احترام میگذاریم. میدانیم که وقتی میرفتی اصلا فکرش را هم نمیکردی که سی سال بمانی، اما ماندی، کم کم به آن آب و هوا عادت کردی، کم کم به دموکراسی و آزادی معتاد شدی و حالا نمیتوانی یک قدم هم کوتاه بیایی، اگر اینجا بیایی یک هفته نشده مریض میشوی. ما میدانیم موضوع رای ندادن در انتخابات برای مبارزات آخر هفته تو حیثیتی است، اما رای دادن برای هر روز ما زندگی است.
ما در این سی سال به هوای مسموم تهران عادت کردیم و دیگر وقتی سرب وارد ریهمان میشود سرفه نمیزنیم، ما هوای آلوده دوست نداریم، اما یک نفر باید بماند تا این هوای آلوده و این وضع ناگوار را درست کند. ما ماندهایم تا ایران را درست کنیم، [...] ما بهسختی از فیلترها عبور میکنیم تا بتوانیم خبرها را به مردم برسانیم، تا بتوانیم یک فضا برای نفس کشیدن و یک پنجره برای بودن بسازیم. ما به سانسور عادت کردیم، نه بهخاطر اینکه سانسور را دوست داریم، بهخاطر اینکه در اینجا وقتی کتاب مینویسی ده هزار نفر آن را میخوانند، ما میخواهیم در همین جا تا میتوانیم کتاب چاپ کنیم. ماندن در ایران برای ما یک اجبار نیست، بلکه عشق است، ماندن در ایران برای ما یک انتخاب نیست، بلکه تنها راه نجات میهن است. ماندن در ایران و تغییر ایران به آن صورت که "ما" میخواهیم، حق ماست. ما این حق را روز 22 خرداد میگیریم.
عموجان! امیدوارم بهزودی شرایط کشور چنان شود که حتی تو هم بتوانی تاب تهران را بیاوری و حتی شده است برای چند روز برگردی، اما اگر نمیخواهی اینجا زندگی کنی و نمیتوانی اینجا را تحمل کنی، نگو که برای مراد سیاسی تو [...] باید کشور هم نابود شود. کشور یعنی ما، و ایران یعنی سرزمینی که ما در آن نفس میکشیم. ما همین کشور را دوست داریم، ما میخواهیم دموکراسی را به سرزمینی بیاوریم که مردمش فارسی حرف میزنند، [...] ما میخواهیم در دکه روزنامهفروشی میدان گلها دویست روزنامه را با خط قشنگ فارسی ببینیم، [...] ما سی سال است که تلاش میکنیم تا روزنی باز کنیم، به ما نگو که بیفایده است، ما مجبوریم. این را بفهم!
"ما" از احمدی نژاد بدمان میآید، نه بهخاطر اینکه با او دشمن هستیم، نه، از او بدمان میآید بهخاطر اینکه او کوتاهفکرتر از مردم ماست، او کمسوادتر از متوسط ایرانیان است، او ناتوان است، او زندگی خطرناکی برای ما درست کرده. ممکن است بگویند لایق هر ملت حاکمی است که دارد، این درست و دقیقا به همین دلیل ما نمیخواهیم شبیه احمدینژاد باشیم. برای همین است که میخواهیم او برود، ما نمیخواهیم هر روز بگویند رئیس جمهور ما احمدینژاد است، ما نمیخواهیم ما را مسخره کنند، ما نمیخواهیم سرافکنده باشیم، ما میخواهیم سرمان را بلند کنیم و وقتی رئیس جمهورمان از صلح و آشتی و آزادی و عدالت حرف میزند، با لذت به چهرهاش نگاه کنیم و با غرور نگاهش کنیم و در دلمان افتخار کنیم که او را انتخاب کردیم. ما میدانیم که روزی که تلویزیونها و رسانههای جهان خبر شکست احمدینژاد را بدهند، جهان با انگشت ملت بزرگ ایران را نشان خواهد داد و ما غرق در افتخار و بزرگی خواهیم شد. ما میخواهیم بزرگ باشیم.
ما میخواهیم به خاتمی رای بدهیم. نه بهخاطر اینکه دوستش داریم، مطمئنا اگر کسی بهتر از او بود، به او رای میدادیم، بهخاطر اینکه می خواهیم سرزمینمان را نجات دهیم. "ما" بیش از آن که خاتمی را بخواهیم، پیروزیمان را میخواهیم. روزی که خبر انتخاب احمدینژاد داده شد، یک ملت مردد و بیفکر و یک مشت سیاستمدار بیبرنامه [...] شکست خورده بود. سه سال و هفت ماه و بیست و شش روز است که ننگ این شکست بر پیشانی ماست، "ما" برای حفظ شخصیت ملتمان، برای نمایش توانایی ملتمان، برای نشان دادن دانایی و تواناییمان نیاز به پیروزی داریم و خاتمی راهی به سوی پیروزی ماست.
"ما" میخواهیم پیروز شویم، ما باید با تمام نیرو و اراده به میدان بیاییم، ما برای جنگیدن و پیروزی میآییم، ما در این سی سال [...] هزاران کشف تازه کردهایم و هزاران پیام تازه ساختهایم، ما موسیقی مدرن و کتاب تحقیقی و سینمای نوین و گرافیک ایرانی و بستنی کاله و ماشین سمند و فرهنگسرای بهمن و موشک شهاب و انرژی هستهای و هزاران کارخانه و جاده و میلیونها کتاب و جنبش زنان و جنبش مطبوعات و جنبش اصلاحات و اندیشه ایرانی تولید کردهایم. اینها را دولت نساخته است، اینها محصول فکر و اندیشه و تلاش ما در سالهای پس از انقلاب است، ما میخواهیم تمام اینها را حفظ کنیم و چیزهای تازهای را به آن بیفزاییم، ما برای حفظ آنچه ساختهایم میجنگیم. خاتمی یکی از ساختههای ماست. خاتمی محصول اندیشه و خواست ما بود و حالا هم تجلی اراده ماست، مهم ما هستیم، ما. همان مایی که روز 22 خرداد پیروز میدان جنگ امروز و دیروز میشود.
منبع: دوم دام دات کام