سپاه ايران كه سرشته ز دلاور مردان و مبارزان بسيار است در هنگامهي سخت و دشواري گرفتار آمده و بر ارتش و پهلوانان ايران شهر شكستهاي سنگيني وارد شده بود بهگونهاي كه شاهنشاه ايرانزمين منوچهر و مشاورانش پس از محاصره شدن سپاه ايران در منطقهي تبرستان چارهاي بهجز گفتگو و رايزني با افراسياب كه اكنون با پيروزيهايي كه به دست آورده است، بسيار گستاخ و تندخو گشته بود، نميبينند و پس از مذاكرات زياد بين سران دو كشور گفته ميشود كه مرز ميان ايران و توران به اندازهي پرتاب يك تير از مركز جغرافيايي كشور ايران كه كوه دماوند ميباشد، مشخص شود. تاريخ به ما ميگويد كه در آن هنگامهي سخت و دشوار، نفسهاي ايرانيان در سينهها حبس شده بود. مرز كشور اهورايي و سپندما با آن همه شكوه و خجستگي و گستردگي جغرافيايي اكنون تنها به اندازهي پرتاب يك تير فقط يك تير...! پس از رسيدن اين خبر شوم آه از نهاد ايرانيان و وطنپرستان برخاست. (برد يك تير به اندازهي شصت تا صد گز است)
ولي به ناگهان دگرباره پروردگار چهره بر ايرانيان مينماياند. سپندارمذ (فرشتهي نگهبان و نگاهدارندهي زمين) بر منوچهر كه داراي فر ايزدي است فرود ميآيد و به وي دستور ساختن تير و كماني را ميدهد تا بدين سان مرز ايران را كه پايگاه و جايگاه و هومن و انديشه نيك است را پاس دارد. راويان و پاسداران فرهنگ و انديشه ايراني گفتهاند و آوردهاند كه اين كمان مقدس ساخته ميشود و منوچهر نژاده و پاك آيين فرمان و دستور ميدهد تا فرماندهي كمانداران سپاه ايران، تكتير انداز نامدار و نامآور آرش 1 شيوا 2 تير 3 براي انجام اين مأموريت مهم و حياتي آماده گردد. آرش نجيبزادهايست نژاده و پاكآيين و سراپاي، سپند و پاكي واشا، او با شادماني و سرور بسيار اين مأموريت مهم و بزرگ را ميپذيرد. آرش پيش از گام نهادن به آن كارزار بدن خود عريان كرده را به منوچهر و ارتشيان نشان داده و بانگ و فرياد برميآورد كه: شما شاهد باشيد كه تن من پاك و عاري از هرگونه پليدي است و جان و روانم و انديشهام نيز به دور از هر فسون و نيرنگيست. شما آگاه باشيد كه من جان و روان خويش را با آگاهي و ايمان به راه ايران مقدس فدا كرده و در كمان گذارده و به آسمان پرتاب ميكنم. 4 پس از آن آرش با قدرت و نيروي شگرفي كه پروردگار بزرگ ايران زمين به او داده بود 5 كمان بر دوش و تركش در دست و با گامهايي استوار و ارادهاي پولادين از دماوند بالا ميرود و گام در راه بي بازگشت ميگذارد. راويان ميگويند: آرش شيواتير پس از نيايش و ستايش پر از سوز و گداز با خداوند و پس از بر زبان آوردن نام ايران بزرگ كمان را تا بناگوش كشيده و تير را رها ميكند. آرش با آخرين سحرگاه و طلوع ايران چنين وداع ميكند:
درود، اي واپسين صبح، اي سحر بدرود! كه با آرش ترا اين آخرين ديدار خواهد بود.
تير به فرمان پروردگار ايران زمين و نام سرفراز ايران به پرواز در آمد و پس از گذر دو روزهاي بر تن درخت گردوي كهنسالي به كنار رود آمودريا در دورترين سرحد خراسان بزرگ فرود آمد. از آن روز و تاريخ اين رود، نام مرز بين ايران و توران را بر خود پذيرفت و سپاهيان دشمن (تورانيان) با سرافكندگي بسيار به آن سوي رود عقبنشيني كردند.
سربازان ايران براي پيدا كردن آرش و رساندن اين خبر مسرتبخش به بالاي كوه رفتند ولي به ناگهان با كمان بيتير و تيرانداز او رو به رو شدند و به اين حقيقت پي بردند كه آرش همهي جان و روان و توان خود را در آن تير نهاده و در راه سرافرازي و سربلندي ايران بزرگ پرتاب كرد.
تاريخنگاران اين رويداد بزرگ و شگفتانيز را دليل برگزاري دو جشن سپند در ايران دانستهاند، جشن تيرگان كوچك (دهم تيرماه) روز پرتاب تير بوسيلهي آرش و جشن تيرگان بزرگ (یازدهم تيرماه) روز به اصابت نشستن تير آرش و آشكار شدن مرز ايران و توران كه از ديرباز همه ساله ايرانيان نژاده و راست كردار اين روز را با شور و حالي كه در خامه و خيال نايد، جشن ميگيرند و ياد و نام آرش همان روح همهي زمانهها را گرامي و پاس ميدارند.
منظومهي آرش كمانگير، آرمان و اعتقاد و باور هميشگي وطنپرستان به ايرانشهر و سرزمينهاي از مادر ميهن جدا گشته را در خود پرورده است. آرش شيواتير جاني از گهر داشت. وجودش از گهر آكنده بود. گهر او ايران بود، آرش با سرودش و با انديشهاش غرور ايرانشهريان را مينوازد و سبكبالانه غمها و ناكاميها و پستي و بلنديهاي نژاد و تاريخ ايران را از دل آنان ميزدايد و شعلهي ايمان و ميهنخواهي و ناسيوناليزم را در دل آنان روشن و پرفروز نگاه ميدارد. 6 حال قسمتهايي از اين شاهكار ماندگار شعر نو را با هم از زبان عمونوروز كه خود پير دُرديكشان و روزگاران و دورانهاي ايرانيان و نمادي از باورها و انديشههاي نژاد آريايي در درازاي تاريخ است، ميخوانيم و لذت ميبريم.
گزيدهاي از حكايت حماسي آرش كمانگير سرودهي سياوش كسرايي:
برف ميبارد،
برف ميبارد به روي خار و خاراسنگ.
كوهها خاموش درهها دلتنگ.
راهها چشمانتظار كارواني با صداي زنگ...
برنميشد گر ز بام كلبهها دودي،
يا كه سوسوي چراغي گر پياميمان نميآورد،
ردپاها گر نميافتاد در جادههاي لغزان،
ما چه ميكرديم در كولاك دلآشفتهي دمسرد؟
آنك، آنك كلبهاي روشن،
روي تپه، روبروي من...
در كنار شعلهي آتش،
قصهميگويد براي بچههاي خود
عمونوروز:
«... گفتهبودم زندگي زيباست.
گفته و ناگفته، اي بس نكتهها كاينجاست.
آسمان باز؛ آفتاب زر؛ باغهاي گل؛
دشتهاي بيدر و پيكر؛
سر برون آوردن گل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب؛
بوي خاك عطر بارانخورده در كهسار؛
خواب گندمزارها در چشمهي مهتاب؛
آمدن، رفتن، دويدن؛
عشق ورزيدن؛
در غم انسان نشستن؛
پا به پاي شادمانيهاي مردم پاي كوبيدن؛
كار كردن؛ كار كردن آرميدن؛
چشمانداز بيابانهاي خشك و تشنه را ديدن؛
جرعههايي از سبوي تازه آب نوشيدن؛
گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن؛
همنفس با بلبلان كوه آواز خواندن؛
در تله افتادگان آهو بچگان را در پناه دره ماندن؛
آري، آري، زندگاني شعله ميخواهد
صدا سر داد عمونوروز:
شعلهها را هيمه بايد روشنيافروز
كودكانم، داستان ما ز آرش بود.
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاري بود
روزگار تلخ و تاري بود
بخت ما چون روي بدخواهان ما تيره،
دشمنان بر جان ما چيره
زندگي سرد و سيه چون سنگ،
روز بدنامي،
روزگار ننگ.
سنگر آزادگان خاموش!
خيمهگاه دشمنان پرجوش
مرزهاي ملك
همچو سرحدات دامنگستر انديشه
بيسامان.
باغهاي آرزو بيبرگ،
آسمان اشكهاي پربار.
گرم رو آزادگان در بند،
روسپي نامردمان در كار...
انجمنها كرد دشمن.
تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند
هم به دست ما شكست ما برانديشند.
نازك انديشانشان بيشرم،
كه مباداشان دگر روز بهي در چشم،
يافتند آخر فسوني را كه ميجستند
آخرين فرمان
آخرين تحقير
مرز را پرواز تيري ميدهد سامان
گر به نزديكي فرود آيد؟
خانههامان تنگ، آرزومان كور،
ور بپرد دور؟
تا كجا؟... تا چند؟
آه... كو بازوي پولادين و كو سرپنجهي ايمان؟
هر دهاني اين خبر را بازگو ميكرد...
آنگاه عمونوروز اين چنين ادامه ميدهد
كه عاقبت درياي لشكر ايرانيان برش برداشت و آرش را چون مرواريدي از صدف سينهي خود بيرون داد...:
منم آرش
چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن
منم آرش، سپاهي مرد آزاده
به تنها تير تركش آزمون تلختان را
اينك آماده، مجوييدم نسب
فرزند رنج و كار
چو صبح آمادهي ديدار
مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه
گوارا و مبارك باد!
دلم را در ميان دست ميگيرم
و ميافشارمش در چنگ
در اين پيكار در اين كار
دل خلقي است در مشتم
اميد مردمي خاموش همپشتم
كمانداري كمانگيرم
كمان كهكشان در دست
شهاب تيزرو تيرم
ستيغ سربلند كوه مأوايم
به چشم آفتاب تازهرس جايم
مرا تير است آتشپر
مرا باد است فرمانبر
وليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست.
رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست.
در اين ميدان،
بر اين پيكار هستيسوز سامانساز.
پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز.
پس آنگه سر به سوي آسمان بر كرد،
به آهنگي دگر گفتار ديگر كرد،
درود، اي واپسين صبح اي سحر بدرود!
كه با آرش تو را اين آخرين ديدار خواهد بود.
به صبح راستين سوگند!
به پنهان آفتاب مهر يار پاكبين سوگند
كه آرش جان خود در تير خواهد كرد.
زمين خاموش بود و آسمان خاموش،
تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش.
نظر افكند آرش سوي شهر آرام،
كودكان بر بام،
دختران بنشسته بر روزن،
مادران غمگين كنار در،
مردها در راه،
دشمنانش، در سكوتي ريشخندآميز،
راه وا كردند،
كودكان از بامها او را صدا كردند.
مادران او را دعا كردند،
پيرمردان چشم گرداندند،
دختران بفشرده گردنبندها در مشت،
همره او قدرت عشق و وفا كردند.
آرش اما همچنان خاموش،
از شكاف دامن البرز بالا رفت.
وز پي او
پردههاي اشك پي در پي فرود آمد.
بست يك دم چشمهايش را عمونوروز،
خنده بر لب، غرق در رويا
كودكان، با ديدگان خسته و پي جو،
در شگفت از پهلوانيها
شعلههاي كوره در پرواز،
باد در غوغا، شامگاهان، راهجوياني كه
ميجستند آرش را به روي قلهها پيگير،
باز گرديدند،
بينشان از پيكر آرش،
با كمان و تركشي بيتير،
آري، آري جان خود در تير كرد آرش
كار صدها، صد هزاران تيغهي شمشير كرد آرش.
تير آرش را سواراني كه ميراندند بر جيحون.
به ديگر نيمروزي از پي آن روز،
نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند،
و آن جا را از آن پس
مرز ايران شهر و توران باز ناميدند.
سالها و باز،
در تمام پهنهي البرز،
وين سراسر قلعه مغموم خاموشي كه ميبينيد،
وندرون درههاي برفآلودي كه ميدانيد.
رهگذرهايي كه شب در راه ميمانند
نام آرش را پياپي در دل كوهسار
ميخوانند،
و نياز خويش ميخواهند.
با دهان سنگهاي كوه آرش ميدهد پاسخ.
ميكُندشان از فراز و از نشيب جادهها آگاه؛
ميدهد اميد،
مينمايد راه.
در برون كلبه برف ميبارد.
برف ميبارد به روي خار و خاراسنگ
كوهها خاموش،
درهها دلتنگ؛
راهها چشمانتظار كارواني با صداي زنگ...
كودكان ديري است در خوابند.
در خوابست عمونوروز.
ميگذارم كندهاي هيزم در آتشدان
شعله بالا ميرود پرسوز...
1 – اين نام در اوستا ] اِرِخش[ و در پهلوي] اِرَخش[
و در فارسي آرش است.
2 – پهلوي كلمهي شيوا. شياك يا شيباك كه در اوستا به معني تند؛ پرشتاب به شتاب و بسيار خود را به جهاننده آمده است كه همراه نام تير آرش و در حقيقت صفت تير است.
3 – در تير پشت بند 6 و 27 از آرش بهعنوان بهترين تيرانداز آريايي ياد شده است.
4 – لازم به ذكر است قبلاً سپندارمذ به منوچهر گفته بود هركس تير را پرتاب كند، مرگش حتمي است.
5 – نام كمان معروف آرش (نيما) بود.
6 – كاميار عبدي (شبان بزرگ اميد. كتاب نادر، 1379، صص 68-56)
7 – منظومهي آرش كمانگير ـ سياووش كسرايي
8 – بيروني، ابوريحان آثارالباقيه.
9 – يشتها ج1 – پورداود. داوود.
10 – اساتير ايران در زبان پهلوي – دكتر رحيم عفيفي
11 – لغتنامهي دهخدا
12 – فرهنگ لغت معين