تبليغاتX
.:: اشو زرتشت پیام آور اهورامزدا ::.

دلی که به عشق دین می‌تپید


دستور اردشیر آذرگشسبفرید شولیزاده: روز دین‌ایزد از بهمن‌ماه برابر با هجدهم بهمن‌ماه خورشیدی، سال‌روز درگذشت یکی از دلسوزترین کوشندگان هازمان(:جامعه) زرتشتی، «دستور اردشیر آذرگشسب» است. دستور آذرگشسب با زبان‌های اوستایی، پهلوی و پازند آشنایی کاملی داشتند. چیرگی ایشان بر زبان انگلیسی مزید بر علت شده، بستری را مهیا کرده بود تا آثار بسیاری از پژوهشگران پارسی و اروپایی را مورد پژوهش و بررسی قرار دهند. از ایشان تالیفات ارزشمندی به شرح زیر به یادگار مانده است: «آیین سدره‌پوشی زرتشتیان»، «آتش در ایران باستان»، «آیین کفن و دفن زرتشتیان»، «آیین برگزاری جشنهای ایران‌باستان»، «مقام زن در ایران باستان»، «پاسخگویی به اتهامات»، «مراسم مذهبی و آداب زرتشتیان»، «گاهنمای زرتشتی» (:تقویم کامل خورشیدی)، «آیین زناشویی زرتشتیان»، «ترجمه و تفسیر کتاب مقدس خُرده اوستا»(:پاورقی‌های ارزشمند این ترجمه بسیار در خور توجه است)، «اندرزنامه‌های پهلوی»(:اندرزنامه آذرباد مهراسپندان و اندرز خسرو قبادان) و بسیاری نوشتارها و مقالات پژوهشی در زمینه‌ی دین و فرهنگ زرتشتی که در نشریات همگانی درون ایران و برون مرز به چاپ رسیده است.
ویژگی بارزی که نگارنده پس از برسی تمامی کتاب‌های «دستور اردشیر آذرگشسب» دریافتم را در این چند واژه می‌توانم خلاصه کنم: «آثار ایشان از لحاظ محتوا و غنای دانش دینی، کامل و جامع و در عین حال مختصر، مفید و عوام فهم می‌باشد.» زنده نگه داشتن یک اندیشه دینی متعالی که قرن‌های متمادی، سینه به سینه و نسل به نسل به‌جای مانده بر هر انسان مومن و دیندار بایسته و شایسته است و دستور اردشیر آذرگشسب در زمره کسانی است که این بایستگی را به شایستگی و تمام و کمال به انجام رسانده‌اند. دستور اردشیر آذرگشسب می‌نویسد: «وظیفه‌ی یک موبد زرتشتی حقیقی بنا به مندرجات کتابهای مذهبی، تعلیم اصول دین و گسترش آن و حفظ مذهب از اوهام و خُرافات است.»
از نگاه نگارنده زندگی خود موبد مصداق کامل همین سخنان بود. اگر با معیار دانش دینی به زندگانی دستور اردشیر آذرگشسب نظری افکنیم، بی‌شک او را حکیمی کامل و مجتهدی جامع الشرایط و به معنای واقعی یک رهبر دینی بزرگ خواهیم یافت که در تمام دوران حیات پربارش از هیچ کوششی در راه تپنده و پویا نگهداشتن آرمان‌های حقیقی دین فروگذاری نکرد و بیشتر عمر شریفش را در راه ارشاد همکیشان خویش صرف نمود. یک رهبر دینی بزرگ کسی است که قادر باشد مشکلات توده‌ی مردم پیرامون خویش را با گوشت و پوست و استخوان خود لمس کرده، غمخوار حقیقی جامعه خویش باشد. او باید به درد دل مردمان و دردمندان حقیقی برسد. دستور اردشیر آذرگشسب می‌نویسد:«من خدای واحد را شاهد می‌گیرم که در زندگی و نوشته‌هایم این اصل را که می‌گوید دل یا جای کین است یا جای دین، همیشه حفظ و هیچوقت حق و حقیقت را از نظر دور نداشته ام...»
ویژگی بارز یک رهبر دینی بزرگ، داشتن توانایی ارائه دانش دین به همه‌ی طیف‌های فکری اجتماع است. او باید قادر باشد که دانش دین را هم به شکل عوام فهم به توده مردم و هم به‌صورت کاملا تخصصی در قالب پژوهش‌های ژرف دینی به پژوهشگران دین ارایه کند. منش زندگانی او باید سرمشقی تام برای سایر رهروان باشد. هر مقدار بزرگی درون و ژرفای اندیشه فزونی یابد و شوریدگی و عشق انسان نسبت به ذات پاک حضرت پروردگار بیشتر شود، انسان خود را به نور بی‌پایان حق و حقیقت نزدیکتر ببیند، به همان میزان وارستگی و افتادگی برونی انسان بیشتر می‌شود، این مثال همان درختی است که هر چه بیشتر بار می‌دهد، افتاده‌تر و سنگین‌تر می‌شود، و این چیزی است که من در سیمای دستور اردشیر آذرگشسب می‌دیدم. قناعت و ساده زیستی، فروتنی در زندگی، و حتی ساده و فروتنانه مُردن(:آرامگاه بسیار ساده و معمولی «به زبان ساده‌تر حداقل ممکن» دستور اردشیر آذرگشسب در قصر فیروزه خود شاهدی بر این مدعا است) صفت بارز این مردان خداست که همه‌ي آنها در وجود گرانقدر و اندیشه بلند دستور اردشیر آذرگشسب به معرصه‌ی ظهور رسیده بود.
پیر طریقت، دستور بزرگوار، آن پاکمرد آزاده در روز دین‌ایزد از بهمن‌ماه 3731 برابر با 18 بهمن‌ماه 1372خورشیدی چشم از گیتی فروبست و به مینو شتافت. باشد که روانش به مینو شاد و آرام باد.

برداشت از تارنمای خبری امرداد

+ نگاشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 10:36 توسط شاورهرام ایزد |

كوروش بزرگ

تابلویی که می­بینید، اثر «وینسنت لوپز» نقاش اسپانیایی قرن 18 و  روایت کنندۀ یکی از داستان­های تاریخ ایران باستان است.

در لغت نامۀ دهخدا زیر عنوان «پانته آ» بر اساس روایت «گزنفون» آمده است که:

هنگامی که مادها پیروزمندانه از جنگ شوش برگشتند، غنائمی با خود آورده بودند که بعضی از آنها را برای پیشکش به کورش بزرگ عرضه می­کردند. در میان غنائم زنی بود بسیار زیبا و به قولی زیباترین زن شوش به نام پانته­آ که همسرش به نام «آبراداتاس» برای مأموریتی از جانب شاه خویش رفته بود.

چون وصف زیبایی پانته­آ را به کورش گفتند، کورش درست ندانست که زنی شوهردار را از همسرش بازستاند و حتی هنگامی که توصیف زیبایی زن از حد گذشت و به کورش پیشنهاد کردند که حداقل فقط یک بار زن را ببیند، از ترس این که به او دل ببازد، نپذیرفت. پس او را تا باز آمدن همسرش به یکی از نگاهبان به نام «آراسپ» سپرد.

اما اراسپ خود عاشق پانته­آ گشت و خواست از او کام بگیرد، به ناچار پانته­آ از کورش کمک خواست.  کوروش آراسپ را سرزنش کرد و چون آراسپ مرد نجیبی بود و به شدت شرمنده شد و در ازا از طرف کوروش به دنبال آبراداتاس رفت تا او را به سوی ایران فرا بخواند.

هنگامی که آبرداتاس به ایران آمد و از موضوع با خبر شد، به پاس جوانمردی کوروش برخود لازم دید که در لشکر او خدمت کند.
می­گویند هنگامی که آبراداتاس به سمت میدان جنگ روان بود پانته­آ دستان او را گرفت و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود گفت: «سوگند به عشقی که میان من و توست، کوروش به واسطه جوانمردی که حق ما کرد اکنون حق دارد که ما را حق­شناس ببیند. زمانی که اسیر او و از آن او شدم او نخواست که مرا برده خود بداند و نیز نخواست که مرا با شرایط شرم آوری آزاد کند بلکه مرا برای تو که ندیده بود حفظ کرد. مثل اینکه من زن برادر او باشم.»
آبراداتاس در جنگ مورد اشاره کشته شد و پانته­آ بر سر جنازۀ او رفت و شیون آغاز کرد. کوروش به ندیمان پانته­آ سفارش کرد تا مراقب باشند که خود را نکشد، اما پانته­آ در یک لحظه از غفلت ندیمان استفاده کرد و با خنجری که به همراه داشت، سینۀ خود را درید و در کنار جسد همسر به خاک افتاد و ندیمه نیز از ترس کورش و غفلتی که کرده بود، خود را کشت.

هنگامی که خبر به گوش کوروش رسید، بر سر جنازه ها آمد. از این روی اگر در تصویر دقت کنید دو جنازۀ زن می­بینید و یک مرد و باقی داستان که در تابلو مشخص است و بدین گونه است که کسی با نیکنامی در تاریخ جاودانه می­شود.

+ نگاشته شده در یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 1:46 توسط شاورهرام ایزد |

استاد دکتر خسرو فرشيد‌ورد متولد 1308 در ملاير بود و پس از اخذ مدرک دکترا در رشته زبان و ادبيات فارسی در دانشکده ادبيات دانشگاه تهران به تدريس مشغول شد.‏‎ ‎‏ اين استاد زبان و ادبيات فارسی نزديک به 20 عنوان کتاب در زمان حيات خود چاپ و منتشر کرد که در سه حوزه قابل مطالعه است‏‎.

‎دکتر فرشيد ورد به زبان و شعر فارسی عشق و غيرت فراوان داشت. اين شعر قديمی که از مشهورترين سروده‌های استاد نيز هست، به خوبی محبت خالصانه او به ايران و فرهنگ اين سرزمين را نشان مي‌دهد:

اين خانه قشنگ است ولی خانة من نيست‎
‎‏اين خاک چه زيباست ولی خاک وطن نيست‎ ‎
‏آن کشور نو، آن وطـن دانش و صنعت‏‎
‎‏هرگز به دل انگيـزی ايران کهن نيست‎ ‎
‏در مشهد و يزد و قم و سمنان و لرستان‏‎
لطفی است که در کلگري و نيس و پکن نيست‎ ‎
‏در دامن بحر خزر و ساحل گيلان‎
‎‏موجی است که در ساحل درياي عدن نيست‎ ‎
‏در پيکر گلهاي دلاويز شميران‎
‎‏عطری است که در نافة آهوی ختن نيست‎ ‎
‏ آواره‌ام و خسته و سرگشته و حيران‎
‎‏هرجا که روم هيچ کجا خانة من نيست‎ ‎
‏آوارگی وخانه به دوشی چه بلايی است‎
‎‏دردی است که همتاش در اين دير کهن نيست‎ ‎
‏من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ‏‎
‎‏در شهر غريبی که در او فهم سخن نيست‎ ‎
‏هرکس که زند طعنه به ايراني و ايران‎
‎‏بی‌شبهه که مغزش به سر و روح به تن نيست‎ ‎
‏پاريس قشنگ است ولی نيست چو تهران‏‎
‎‏لندن به دلاويزی شيراز کهن نيست‎ ‎
‏هر چند که سرسبز بوَد دامنة آلپ‏‎
‎‏چون دامن البرز پر از چين وشکن نيست‎ ‎
‏اين کوه بلند است ولی نيست دماوند‏‎
اين رود چه زيباست ولی رود تجن نيست‎ ‎
‏اين شهرعظيم است ولی شهرغريب است‏‎
‎‏اين خانه قشنگ است ولی خانة من نيست‎

یادش گرامی باد

+ نگاشته شده در شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 20:0 توسط شاورهرام ایزد |

در زبان عربی چهار حرف: پ گ ژ چ وجود ندارد. آن‌ها به جای این ۴ حرف، از واج‌های : ف - ک – ز - ج بهره می‌گیرند.
و اما: چون عرب‌ها نمی‌توانند «پ» را بر زبان رانند، بنابراین ما ایرانی‌ها،
به پیل می‌گوییم: فیل
به پلپل می‌گوییم: فلفل
به پهلویات باباطاهر می‌گوییم: فهلویات باباطاهر
به سپیدرود می‌گوییم: سفیدرود
به سپاهان می‌گوییم: اصفهان
به پردیس می‌گوییم: فردوس
به پلاتون می‌گوییم: افلاطون
به تهماسپ می‌گوییم: تهماسب
به پارس می‌گوییم: فارس
به پساوند می‌گوییم: بساوند
به پارسی می‌گوییم: فارسی!
به پادافره می‌گوییم: مجازات،مکافات، تعزیر، جزا، تنبیه...
به پاداش هم می‌گوییم: جایزه


چون عرب‌ها نمی‌توانند «گ» را برزبان بیاورند، بنابراین ما ایرانی‌ها ...


ادامه مطلب
+ نگاشته شده در شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 11:18 توسط شاورهرام ایزد |

تاریخچه ایرانشناسی در غرب و ایران

از ۲۵۰۰ سال پیش تا امروز

آشنایی با نگاه دیگران به ایران و دانشهای برآمده از آن و سیر تحولاتش در دوران باستان، قرون وسطا، عصر رنسانس، عصر جدید و امروز

سخنرانی بهرام روشن ضمیر در بنیاد جمشید

زمان : یکشنبه ۱۳ دی ساعت ۵ بعد از ظهر

نشانی : خیابان کریمخان زند، خیابان خردمند شمالی، نبش کوچه اعرابی، پلاک ۲ قدیم. زنگ دوم، بنیاد جمشید

 

+ نگاشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 15:9 توسط شاورهرام ایزد |

اشوزرتشت گرچه از جهان رفت و از دیده ها پنهان گشت ولی روان پاکش همراه با اندرز و آموزه های جاودانه اش پیوسته زنده ماند . طوری که پس از هزاران سال نام بلندش بر سر زبانها و فروغ مهرش در درون دلهاست .

در ستـــایش پیام آور نور و راستی :

چنانکه بر جای نهادند آبهای گل آلود ، خاکسترت را
باشد که بار دگر شعله بیفروزی در این ظلمت لحظه ها
و نورت را بنمایانی برشب ایران زمین
آنگاه
خون جاری آتشت گرمی دلهای ما و
سروده های سپیدت ، زخمه بر انداممان خواهد بود
ای پاکمرد وارسته ، جاودان پیامبر اهورائی
نه شاهان هخامنشی ایم  که خود را نگهبان آتش مقدست خوانیم و
ره به بیگانه دهیم
نه حکاک آتشگاهت بر تن سکه های ضربی
که خود در آتشت افکنیم .
ما از تبار گدایان راستی هستیم
از دیاری سرد که گاه با بوی خاکسترت پروازی آبی در خیالمان می آید
پروازی که تصویر تاختنت را میان پلید دیوان با خود دارد
پروازی سرشار از زمزمه های روحانیوارت در گوشمان ، بر دلمان و تنمان
ای جاودان پیامبر ، زرتشت اهورائی
کدام آریایی تقدس خورشید فروزانت را به فراموشی خاک سپرد و
بر لبانمان مهر سکوت زد ؟
کدام بود ؟ کدام آنکه خود را حق و ما را ناحق خواند ؟ 

+ نگاشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 19:16 توسط شاورهرام ایزد |

برگزاری آیین سدره پوشی (پذیرفتن آیین بهدینی) در وین اتریش - ۳۷۴۷ زرتشتی

برای دریافت اطلاعات بیشتر جستار پیشین را مطالعه و
یا به تارنمای www.bozorgbazgasht.com مراجعه کنید

+ نگاشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 22:11 توسط شاورهرام ایزد |

به خشنودی اهورامزدا
من، به هستی خداوند یكتا و پیام‌داری اشو زرتشت اسپنتمان بی‌گمانم.
من، دین بهی زرتشتی را برمی گزینم كه بهترین راه زندگی را به من نشان می دهد.
اندیشه و گفتار و كردار نیك را می ستایم.
دین زرتشتی را می ستایم، كه خواستار آزادگی و آشتی و از‌خود‌گذشتگی و پارسائی و یگانگی است
و دینی است كه از همۀ دینهای كنونی و آینده بهتر و زیباتر است.
اهورامزدا، خداوند جان و خرد را، سپاسگزارم
و پیمان می‌بندم كه بر دین نیك و پاك زرتشتی استوار بمانم.

ایدون باد

مؤبد کامران جمشیدی

همگی آزادند که خود را زرتشتی/بهدین/مزدیسنی بدانند و بنامند

به خشنودی اهورامزدا

زرتشتی بودن، پیش از هر چیز، یك آگاهی و باوری ژرف و درونی به بهترین راستی و درستی (اشا وهیشتا یا اَردیبهشت) و نیکی بر بنیان اندیشه و خرد می باشد (وُهومن یا بَهمن). یک زرتشتی باور دارد که راستی بهترین نیکی است و آباد کننده است اما دروغ، ویرانگر جان و جهان است. خوشبختی او با خوشبختی همگان کامل می گردد. برای او جهان هستی یگانه است، بدین مفهوم که هر چه هست با هم و درهم تنیده است و سرنوشت یکی در سرنوشت دیگری اثرگذار است. آب و باد و آتش و خاک را، که هر چه هست از آنها درست شده، سپنتائی و اهورایی می داند و از آلودگی و نابودی آنان که آلودگی و نابودی خود است می پرهیزد. گیاهان و جانوران را نیز در این چرخۀ هستندگی و یگانگی می داند و آنها را نمی آزارد زیرا که پیامدش آزردگی خود و جهان است.

او یک ستایشگر خرد است، خردی که از ژرفای وجودش برمی خیزد و نیک است و بهساز. از این رو به او مَزدَیَسنی نیز می گویند: ستایندۀ دانش و خرد. خردی که در همبودگاه (جامعه) بزرگ او بگونۀ خرد گروهی، در همکاری و هماهنگی با دیگر اندیشه‌های نیک و سازنده، زندگی همبودگاهی او را به نیکی سازمان و سامان می دهد. سامانی که خوشبختی او و همگان را در پی دارد.

اگر شما نیز چنین می اندیشید و بر بنیان این باور سخن گفته و کارهای زندگانی‌تان را بر آن استوار می دارید، شما نیز یک زرتشتی و یک مزدیسنی یا ستایشگر دانش و آگاهی و خرد می باشید.

این یک شناختِ راستین و گزینش بر پایۀ آن است، در نتیجه امری فردی می‌باشد. این همانا یک فرآیند و روند است که خود هم آغازگر و هم میوۀ یك دگرگونی ژرف درونی می باشد و نیاز به زمان برای رسائی یافتن دارد.

بسیاری از ایرانیان، که پدران و مادران آنها در جایی در زمان و مکان و در پی رویدادهای گوناگون (اما بیشترین در پی زور و بیداد) از آئین مادری چشم پوشیده و به آئینی دیگر گرویده اند، امروزه چشمانشان بر راستی‌ها و روشنی‌های فرهنگ و آئین ریشه‌ایِ خویش باز شده و خواستار بازگشت به خویشتن هستند.

بسیاری از این هم‌میهنان چه بسا که بسیار راه دارند تا جان و روان خود را از آلودگی‌های سده و هزاره پاک گردانند اما همانگونه که آمد این یک روند و فرآیند است و ارجمند آن است که راه دیده شود و روشنائی خود را بنمایاند. رهرو خود دیگر در راه افتاده و بسوی آماج و آماجگاه (مقصد و مقصود) روان می شود.

همگی این نازنیانِ هم‌میهن و هم‌اندیش نیز آزادند که خود را زرتشتی/بهدین/مزدیسنی بدانند و بنامند و کسی نیز بر پایۀ آزادی گوهریِ انسان برای گزینش باور، حق بازخواست او را ندارد.

از سوی دیگر و در کنار و دست در دست آزادی، و برای آنکه این آزادی در چهارچوب راستی و نیکی بماند، بایسته است که هر کس پاسخگوی گزینش‌های خویش و اندیشه و گفتار و کردارش باشد.

آزادگی به مفهوم بی بندوباری و هرج و مرج نیست که اگر چنین باشد به دروغ، که ویرانگر جان و جهان است دگرگون می شود. یک بِهدینِ آزاده، انسان رسیده و پخته‌ای است که پاسخگوی کردارهای خویش است و خویشکاری (مسئولیت) آن را بر خود گرفته و زمین و زمان و دیگران را پاسخگو نمی یابد. مزدیسنا، آئین خردمندان و رسیدِگان فرهنگی است.

بس است هر چه خود را و خرد و زندگی و سرنوشت خود را در دست دیگران، آن هم دشمنانِ خویش گذاشتیم و بر آئینهای ناخودی و بیایانی سرنهادیم. آئینهائی که انسان را خردمند نمی خواهند بلکه عبد و عبید و گوسفند می خواهند، که سر به زیر اندازد و حتا اگر سرش را بزنند آن را بلند نکند.

یک زرتشتی سربلند است و سرافراز به آنچه در چنتۀ فرهنگی و آئینی و تاریخی و اخلاقی خویش دارد و انسان آزاده‌ای است که سر تسلیم بر درگاه نابکاران و دزدان و ددان فرود نمی آورد.

پس سربلند باشیم و خود را ایرانی و زرتشتی/بهدین/مزدیسنی بدانیم و بنامیم.

چگونه به خانوادۀ بزرگتر زرتشتیان بپیوندیم؟

این نیز پرسشی است که در اندیشۀ بسیاری از بازگشتگان به آئین مادری می باشد.


ادامه مطلب
+ نگاشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 19:10 توسط شاورهرام ایزد |

بوذرجمهر پرخیده : آتش نماد راستی است؛ تنها آتش است كه پلیدی را به خود راه نمی دهد و همواره به بالا سر می ساید، خود می سوزد و جهانی را گرما و نـور می بخشد. مردم راستی جو، همانند آتش همیشه یكسان ویكرنگ بوده ، خود را به پلیدی ها نمی آلایند و نور، شادی، گرما، و انرژی به جامعه می بخشند.


ادامه مطلب
+ نگاشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 23:20 توسط شاورهرام ایزد |

عارف قزويني شاعر گرانقدر ايران در سده پيش و در دوران قاجاريه به دنيا آمد و از جمله شاعران علاقه‌مند به فرهنگ ايران به شمار مي‌آيد. اين شاعر ارجمند و دوستدار ايران‌زمين، شعر زيبايي دارد كه در وصف اشوزرتشت سروده است.

زرتـشـت

به ‌نام آن‌ كه در شانش كتاب است / چــراغ راه ديـنــش آفتــاب اســت
مـــهيـــن دســتور دربــار خـدايـي / شــــــرف بخــش نـــژاد آريــــايـي
دوتا گــــرديده چـــرخ پيـر را پشت / پي پـــوزش بـه پيـش نام زرتشـت
بــه زيــر سـايـه نـامــش تــوانـــي / رسـيد از نــو بـه دور باســتانــــي
ز هــاتف بشــنود هر كس پيامش / چو عـارف جان كند قربـان نامــش
شـفق چون سر زند هر بامـدادش / پي تـــعظيم خـور، شــادم بيـادش
چومن‌ گر‌دوست‌داري‌كشور‌خويش / ستايــش بايــدت پيـغمبر خويــش
بــه ايمــــاني ره بيــگانــه جويــي / رها كن، تا بــه كي بــي آبـــرويي
به قرن بيـست گـــــر در بنــد آيي / همان به، ديـن بـــهدينان گـــرايي
به‌چشم عقل، آن‌دين‌را فروغ‌است / كه خود بنيـان كن ديـو دورغ است
چون دين كردارش و گـفتـار و پندار / نـكو شـد بـهـتر از يـك ديــن پــندار
در آتشـــكده دل بر تــــو بــاز است / درآ كاين خانه سـوز و گــداز اسـت
هر آن دل كـه نباشـد شعـلـه‌افروز / به حال ملك و ملت نيست دلـسوز
در اين آتــش اگـــر مامــن گزيــنـي / گلستـان چـون خليل، ايران ببيني
دراين‌كشورچو‌شد‌اين‌شعله‌خاموش / فتـــادي ديگ مــليت هـم از جوش
تو را اين آتش اسباب نجــات است / در اين آتش، نهان آب حيـات است
چنان يكسـر سراپاي مرا سـوخـت / كه بايد ســـوختن را از مـن آموخت
اگرچه ازمن به‌جز‌خاكستري‌نيست / براي گــرمي يك قرن كافي اسـت
چو انــدر خاك خــفتم زود يــا ديـــر / تواني‌‌‌‌‌‌‌‌جست از‌آن‌خاكستـر، اكسير
بـه دنيـا بس همــين يك افتـــخـارم / كــه يـــك ايــــرانـــــي والاتبـ‌‌ـــــارم
به خون دل نيم زين زيسـت، شادم / كه زردشتـــي بـــود خــون و نـژادم
در دل باز چــــون گـــوش تـــو و راه / بــــود مســـدود، بـايد قصـه كـوتــاه
كنونت نيـست چون گوش شـنفتن  / مـرا هـــم گفتـــه‌هـا بـايـد نـهفــتن
بسي اســـرار در دل مانده مسـتور / كـــه بـي تـرديد بـايســتي بـرم گور

 
+ نگاشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 19:0 توسط شاورهرام ایزد |